مهر سه سال پیش بود
بهمون گفتن واسه آزمایشگاه مدرسه باید روپوش بخرید
همکلاسیام اکثرا میگفتن الان بدردمون نمیخوره کهنه میشه خراب میشه توی ازمایشگاه الکی بخریم واسه چی
ولی من برعکس اونها شوق عجیبی داشتم باوجود اینکه واسه آزمایشگاه بود
وقتی مادرم ذوقم رو دید باوجود اینکه گرون بود رفت و واسم یه روپوش سفید خرید
ولی اونموقع هیچوقت فکر نمیکردم یروزی دوباره پوشیدنش اینبار داخل دانشکده داروسازی برام آرزو باشه
آزمایشگاه خیلی مجهزی داشتیم،یادمه برای حضور در اونجا خیلی کنجکاو بودم و علاقه داشتم اما کم کم این علاقه من بیشتر و بیشتر میشد
جوری که اسم خیلی داروها و کاربردشون رو حفظ کرده بودم
انگار یه آرزو شده بود واسم ولی برای خودم دست نیافتنی کرده بودمش
همیشه فکر میکردم علاقم کاذبه اما بعد از دادن تست هالند و اینکه از بین 500 شغل داروسازی نتیجه اون تست بود مطمئن شدم
اینبار مطمئن تر و مصمم تر از قبل فهمیدم که هدف شغلی و تحصیلی من داخل زندگیم چیه
ولی امسال قسمت من نشد که به این هدف یا ارزوم برسم،نشد که من دانشگاه برم،درسته خودم تلاش کافی نکردم منکرش هم نمیشم اما خیلی سختی کشیدم که فقط خدای من از اون آگاهه
شاید بدتر از همه از بیماری ای رنج بردم و میبرم که پنج ماهه به من امون نمیده،رگهای دستم بخاطر جای سرم کبود شده
هنوزم حالم خوب نیست پزشکم من رو از درس خوندن منع کرده ولی از این بلاتکلیفی کلافه و خستم
حس میکنم الان درس خوندن حال من رو بهتر میکنه،اینکه بفهمم یه پله به هدفم نزدیکتر شدم من رو خوشحالتر میکنه،چون باید از صفر شروع کنم
پس واسم دعا کنید که سلامتیم رو بدست بیارم و حسرت به دل نمونم،دعا کنید واسم خدا بهم اون قدرت سابق رو برگردونه همونطوری که تونستم بهترین مدرسه رو قبول بشم اینبار داخل دومین کنکورم موفق باشم به امید اینکه یه روز بتونم دوای درد یه بیمار رو به دستش برسونم
به این آیه خیلی اعتقاد دارم:فان مع العسر یسرا
وقتی که خدای من خالق من با اون عظمتش این رو تضمین کرده پس منم دلم رو میسپارم دست خودش و از فردا میجنگم برای اینده و سرنوشتی که قراره خودم بسازم و قهرمان زندگی خودم باشم
عذرخواهم بابت طولانی بودن متن،حس کردم اینجوری آروم میشم الان عکس رو میذارم اگر دوست داشتید ببینید