«الله اکبر...
تموم شد، تموم!
سریع از زمین خاکیِ بازی جدا میشی و دلت به صاحب اصلیش، به سازندهش، به آفرینندهی کل کهکشانها و خالقِ همهی سیارات و زمین و آسمون وصل میشه.
انگار میاد و در گوشت میگه:
«ببین منو؟ من هستم! دلتو بهم امانت بده،
بقیهش با من.
نگران آینده و تصمیماتت نباش،
غصهی گذشته و اشتباهاتتو نخور.
من بزرگتر از اونیم که به فکر مخلوقم نباشم.
من به شب و روزم قسم خوردم
که رهات نمیکنم و هواتو دارم.
نمیذارم واست بد تموم شه.»
تو فقط به من دل بده.. ❤️🩹
یادت میاد وقتی بهت گفتم(سوره ضحی)
" قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من...
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور...
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من
نخواهم کرد...
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای ماندهاش با من...♡"
اینا رو فقط توی دو کلمه بهت میگه! اینجاست که این حروف، این دو کلمهی به ظاهر ساده، به یه اقیانوس تبدیل میشن؛ یه اقیانوسِ عمیق، یه اقیانوس پر از عشق و اطمینانِ خاطر، یه اقیانوس آرامش...
و در آخر، شرمنده میشی.
چون یاد اونجایی میافتی که توی کتابِ ماورایی میگه:
«و هنگامی که به طوفان برسی و ممکن است کشتیِ تو در وسط دریا شکسته شود، از همه کس قطع امید میکنی و تنها به من پناه میآوری؛ و هنگامی که به ساحل آرامش برسی،
مرا فراموش میکنی و انگار نه انگار که من نجاتت دادم.»
ـــ(آیه ۶۷ سورهی اسراء)
یا اون بیت که میگه:
«هر دم که سرت به درد آید، نالان شوی و سوی من آیی
چون درد سرت شفا بدادم، یاغی شوی و دگر نیایی»
🌿
اینجاست ک، توی آغوشِ خالقت،
همزمان شرمنده هم هستی؛
هم شرمندهی اون که تا الآن اولویت آخرت بوده،
هم شرمندهی خودت که صاحب حقیقی و
اصلیت بهت نزدیکه؛ ولی تو از اون دور...
و خوب یادته که این دوری چقدر برات عذاب آوره...
بهش میگی: «میشه کمکم کنی که توی ساحل آرامشم تو رو یادم نره و با دور بودن از تو، به خودم ظلم نکنم؟ میشه یاغی نشم؟»
وقتی ببینه خواهانشی،
بیشتر بغلت میکنه
و تو یاد میگیری که دیگه
گرمای محبتش رو به کسی نفروشی.🫂
اینجا دیگه پله پله رشد میکنی و میدونی که این تو نیستی که داره بالا میره؛
بلکه اونه که داره تو رو بالا میکشه
و این، اوج رها بودنه...
رهایِ رهایِ رها در آغوش پر نور و محبتِ خدا ... :)
خدایی که ساحلِ آرامشِ بعد ِهر طوفانیه. 🌊