من پنج سال تحمل کردم
یکی یکی همسایه ها رفتن در خونشون که خفه شدیم از سروصدا
آخرش منم رفتم در خونشون
به بچه هاشون یاد دادن مشکلات زندگیمو توی کوچه میگفتن تا بشنوم ناراحت بشم
یه بارم بچه ها رو دعوا کردم ،آوردن در خونه رو آتیش زدن
فحش دادن بهم موقع رد شدن از کوچه
به والدین بچه ها گفتم ، گفتن دروغ میگی
خدا زبونتو لال کنه رعنا ، زخم زبونش هنوز توی ذهن و دلم هست
آخرش منم آب پاشیدم روی بچه ها
اومدن در خونه ،باز نکردم
زنگ زدن ،گفتم بسه دیگه خسته شدم از دست بچه هاتون
من دروغگو هستم بقیه همسایه هاهم دروغ میگن ؟
جای بدش اینجاس که دقیقا سرکوچه ی ما پارک هست
فاصله ی دور نه ها ، دقیقا از کوچه میشه تمام بچه های پارک رو دید و شناخت