یخ زیر لب گفت :(چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی ؟چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی!) روزها یخ به آفتاب نگاه می کرد. خورشید و درخت می دیدند که هر روز کوچک و کوچک تر می شود. یخ لذت می برد ،ولی خورشید نگران بود. یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ ،جوی کوچکی جاری شده بود. جوی کوچک مدتی که رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همان جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید.هر جایی که آفتاب می رفت، گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.گل آفتاب گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است. ❤️✨
من خیلی بابایی بودم لوس و دردونه بابام بود وای لعنت به این دنیا لعنت به این زندگی که بدون بابام باید ادامه پیداکنم ای خدا بابام به چه آسونی پرکشیدورفت همه میگن خیلی خوش سعادت بوده ولی من میگن کاش مریض بود زمین گیر بود ولی بود خودم کنیزیشو میکرد به جون خودش که عزیزتر از اون کسی نیست برام با زبونم تروخشکش میکرد ولی صد حیف که رفت و تنهامون گذاشت ددلیم من بدون تو بلد نیستم زندگی کنم🖤🖤🖤😭😭😭😔😔😔😔😔😔😔😢😢😢😢😭😭😭