دیروز همو دیدیم، سه ساعت تو راه بود تا رسید شهر ما
رفتیم یه کافه.
گفت که تویه من مشکلی ندیده ولی خودش فکراشو کرده و دیده تا ۴سال دیگه که از درسمون مونده نمیتونه ازدواج کنه، میخاد درسش تموم بشه و بعد با فراق بال ازدواج کنه، گفت فعلا باهم تو رابطه نباشیم اگر تا چهار سال دیگه من ازدواج نکرده باشم باز باهم حرف میزنیم وبعد عقد و... گفت خودش این مدت که تو رابطه نیستیم نمیخاد ازدواج کنه ومیخاد رو درس و کار متمرکز باشه.
رابطه ما به قصد آشنایی قبل ازدواج شروع شد و پسر نجیبی هست و حتی نگاه ناپاکی نکرده. و البته رابطه مون احساسی نبود زیاد و بیشتر براساس منطق بود.
ولی کاش بهش میگفتم که چقدر دوسش دارمممم🥺💔 ولی ترسیدم اون لحظه که اگر اینو بگم خودمو کوچیک کردم و یا با خودش بگه چقدر دختره ازمن خوشش اومده، چون خیلی از دخترا تو دانشگاه و...ازش خوششون میاد چون هم خوشتیپه هم خوبه و هم خوش اخلاقه
بچه ها تو دلم مونده که چرا بهش نگفتم دوستت دارم🥺💔 و الانم دیگه نمیتونم بگم چون گفت فعلا متمرکز بشیم رو درسمون و رابطه ای نداشته باشیم. 😕