یعنی من تا ۳ سال پیش رسما شهید این راه محسوب می شدم
با جون و دل به همه کمک می کردم ولی بعد از مدتی تبدیل می شد به وظیفه!
من کردم شما نکن جانم،
کمک هم می خوای بکنی به غریبه هایی بکن که اصلا نمی دونن کی هستی.
دیگه کار به جایی رسیده بود که خدمتکار پدرم ساعت ۴ صبح به من پیام داد که پدرم فوت شد میشه ۳ تومن برام بزنینالان؟!
همین پدر ایشون سرطان داشتن بنده خدا از روستاهای اطراف بجنورد آوردمش تهران و خدا شاهده در حد عزیز خودم دنبال کارهای درمانش بودم. هر روز باهاشون می رفتم دنبال ازمایش و دکتر و... هزینه ی مالیش بماند. یک ماه وقت گذاشتم براش. بعد هم که دیدم امیدی نیست فرستادم بره شهرشون و باز خدا شاهده به خاطر اون پیرمرد مریض چقدررر من پول می دادم که احساس نکنه بدبخته. با جون و دل هم می کردم. ولی بعد از فوتش من دیگه مسئول خیرات نبودمکه آخه! چند تا پسر داشت چند تا دختر داشت!
واقعا بهم برخورد و حس کردم من رو یه احمق پولدار دارن می بینن. این تازه یه نمونه شه. انقدر از آدم های مختلف رفتارهای بد دیدم سر انسان دوستیم که ۳ سال ه کلا رویه م رو تغییر دادم