2777
2789
عنوان

*****جذب گروهی*****

| مشاهده متن کامل بحث + 89277 بازدید | 6783 پست
برای بنفشه خیلی خوشحالم امیدوارم هر چه زودتر همه مسائلش حل شود ، فکر کنم همشهری هم که هست
زندگی خالی نیست ، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست ، آری تا شقایق هست ،زندگی باید کرد...🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
شانس
تحقیقی از"ریچارد وایزمن"روانشناس دانشگاه هارتفورد شایر.

چرا برخی مردم بی‌وقفه در زندگی شانس می‌آورند درحالی که سایرین همیشه بدشانس هستند؟ مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را شانس می‌خوانند، ده سال قبل شروع شد. می‌خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی‌ها را می‌زند، اما سایرین از آن محروم می‌مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم خوش‌شانس و عده دیگر بدشانس هستند؟


آگهی‌هایی در روزنامه‌های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می‌کردند خوش‌شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال‌های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی‌شان را زیر نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمایش‌های من شرکت کنند.

نتایج نشان داد که هرچند این افراد به کلی از این موضوع غافلند ، کلید خوش‌شانسی یا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است.

برای مثال، فرصت‌های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگیرید. افراد خوش‌شانس مرتبا با چنین فرصت‌هایی برخورد می‌کنند، درحالی که افراد بدشانس نه. با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت‌هایی است یا نه. به هر دو گروه افراد خوش شانس و بدشانس روزنامه‌ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست. به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می‌گفت: اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده‌اید، 250 پوند پاداش خواهید گرفت. این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود.

با این که این آگهی کاملا خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می‌کردند عمدتا آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش‌شانس متوجه آن شدند.

مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی‌تر از افراد خوش‌شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آنها در توجه به فرصت‌های غیرمنتظره را مختل می‌کند. در نتیجه، آنها فرصت‌های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می‌دهند.

برای مثال وقتی به مهمانی می‌روند چنان غرق یافتن جفت بی‌نقصی هستند که فرصت‌های عالی برای یافتن دوستان خوب را از دست می‌دهند. آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می‌زنند و از دیدن سایر فرصت‌های شغلی باز می‌مانند.

افراد خوش‌شانس آدم‌های راحت‌تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می‌بینند.

تحقیقات من در مجموع نشان داد که آدم‌های خوش‌اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می‌کنند. اول آنها در ایجاد و یافتن فرصت‌های مناسب مهارت دارند، دوم به قوه شهود گوش می‌سپارند و براساس آن تصمیم‌های مثبت می‌گیرند. سوم به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آنها رضایت بخش است. چهارم نگرش انعطاف‌پذیر آنها، بدبیاری را به خوش‌اقبالی بدل می‌کند.

در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می‌توان از این اصول برای خوش‌شانس کردن مردم استفاده کرد. از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین‌هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش‌شانس در آنها طراحی شده بود. این تمرین‌ها به آنها کمک کرد فرصت‌های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند.
یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند. نتایج حیرت انگیز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم‌های شادتری شده‌اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم‌تر از هر چیز خوش‌شانس‌تر هستند. و بالاخره این که من عامل شانس را کشف کردم.
زندگی خالی نیست ، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست ، آری تا شقایق هست ،زندگی باید کرد...🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.


روزی مردی خواب عجیبی دید. او در خواب دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنان می نگردهنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را درون جعبه ای می گذارند.

مرد از یکی از فرشته ها پرسید: شما چه کار می کنید؟! فرشته در حالی که نامه ای را باز می کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را از پیک ها تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشته ها را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارندو آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شما چه کار می کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله پاسخ داد: اینجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمت های خداوند و خبر مستجاب شدن دعاها را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باشد، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار اندکی جواب میدهند.

مرد پرسید: مردم چگونه باید جواب بفرستند؟!

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است فقط کافیست بگویند:

خدایا شکر !
زندگی خالی نیست ، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست ، آری تا شقایق هست ،زندگی باید کرد...🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود مَرد وارد شد و آنجا ماند چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت این کار شما تروریسم خالص است شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت "آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید "وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند
زندگی خالی نیست ، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست ، آری تا شقایق هست ،زندگی باید کرد...🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
"تلنگری بر روح" مجموعه جدید داستان های خدامراد هنر دیدن نادیدنی؟! نوشته : فرامرز کوثری( رایا) تمام آن روز را خدامراد به گفتگو با کسانی پرداخت که برای رفتن به مدرسه یقین در دامنه کوهستان راهی دراز را پیموده بودند و پای کوه در استراحتگاه آخرگرد هم جمع شده بودند تا قبل از ورود به مدرسه به قول خدامراد عمق سوالات خود را بیشتر کنند و به نظر من جوابی عمیق تر و کامل تر دریافت کنند. نزدیک عصر که گرمای هوا فروکش کرده بود و نسیم خنکی از جانب دریاچه می وزید ، خدامراد ناگهان جمله ای گفت که همه ما را در فکر فروبرد. او گفت:" آیا می دانید که بومیان قاره آمریکا اولین بار که کشتی های کریستف کلمب را در افق دریا دیدند آنها را در واقع ندیدند!؟" چند لحظه ای سکوت در جمع برقرار شد و سرانجام دختری جوان طاقت نیاورد و گفت:" یعنی می گوئید کشتی های کریستف کلمب نامریی بودند؟" خدامراد لبخندی زد و گفت:" نه نامریی نبودند اما سرخپوستان و بومیان ساحل نشین قادر به دیدن این کشتی ها نبودند ، چون قبل از آن چیزی به شکل کشتی با آن بزرگی ندیده بودند!" مردی جوان پرسید:" به هرحال یک چوب بزرگ شناور در وسط دریا که می دیدند. حالا گیریم که نمی دانستند اسم این چوب بزرگ کشتی است و روی آن مردان کلمب نشسته اند؟" خدامراد گفت:"بله اما فقط یک چوب بزرگ بی اهمیت می دیدند. آنهم کسانی که وقت داشتند و به دریا زل می زدند و سیاهی های شناور در افق دریا را رهگیری می کردند. ولی حقیقت این است که بومیان وقتی اولین قایق مردان مسلح کلمب در ساحل پیاده شدند اصلا باورشان نمی شد که این همه آدم از آن چوب بزرگ بیرون آمده باشند." همان مرد جوان دوباره با بی حوصلگی گفت: " خوب اینکه بدانیم سرخپوستان بومی آمریکا برای اولین بار کشتی های کلمب را در افق دریا دیدند یا ندیدند چه فایده ای برای ما دارد و چه ارتباطی با مدرسه یقین دارد؟" خدامراد آرام و صبور گفت:" خوب فکر کنید و ببینید مبادا الان ما شبیه آن بومیان باشیم و نتوانیم کشتی هایی که در افق ظاهر می شوند را ببینیم فقط چون احساس می کنیم همه چیز را می دانیم و چشمانمان هرگز خطا نمی کنند. به این فکر کنید که نکند خیلی از مشکلات ما آدم ها در زندگی این باشد که آنچه باید ببینیم را نمی بینیم و آنچه می بینیم الزاما آن چیزی نیست که واقعا هست! بومیان قاره آمریکا توسط محیط اطراف خودشان و عادت های روزمره زندگی شان کور شده بودند و قادر به دیدن تفاوت ها و نکات جدید نبودند. خوب حق هم داشتند. اما در بین همین بومیان سرخپوستان هوشمند و کنجکاوی بودند که در ساحل نشستند و به افق خیره شدند و از روی تفاوت سیاهی و شکل امواج فهمیدند که باید در افق چیزی غیر از آنچه قبلا می دانستند وجود داشته باشد و بعد با تمرکز و رها کردن ذهن خود از دانسته های قبلی ناگهان کشتی ها را دیدند. اگر بومیان زودتر می توانستند کشتی ها را ببینند وتوپ های جنگی ارتش اسپانیا و شمشیر های بسته به کمر مردان کلمب را می دیدند می فهمیدند که ساکنین این کشتی ها ، برای تاراندن و غارت سرزمینشان آمده اند و میهمانانی از سوی خدای دریاها نیستند که معادن طلای خود را به آنها نشان دهند.!" برای لحظه ای حس کردم منظور خدامراد را دریافته ام. خواستم برخیزم و دریافتم را با صدای بلند برای جمع بگویم اما چشمان تیز خدامراد مرا سرجایم نشاند. او انگار می دانست که هر کدام از حاضرین باید خودشان به این ادراک و دریافت برسند و اینکه من موضوع را فهمیده باشم دلیل نمی شود که بتوانم آن را با کلام به کنار دستی ام منتقل کنم. سکوت کردم و به مکالمات بین حاضرین و خدامراد گوش کردم. مرد مسن و جاافتاده ای از وسط جمع با خنده گفت:" یعنی شما می فرمائید که ما همگی به شکلی کور هستیم و نمی توانیم واقعیت را آنچنان که هست ببینیم؟" خدامراد پاسخ داد: " من یا شما فرق نمی کند. کلا بشر به کمک فکر خودش میزان بینایی خود را کنترل می کند. فکر می کنید چرا وقتی یک حادثه واحد و یکسان برای ده نفر رخ می دهد هر کدام از این ده نفر یک برداشت متفاوت از حادثه دارد. برای مثال چرا وقتی یکی از همکارانتان در اداره می گوید که امروز مشکلی برایش پیش آمده هر کدام از شما قضاوتی خاص در مورد این مشکل در ذهن خود متصور می شوید؟ مثلا یکی می گوید او تنبل است و خود را به مریضی می زند و دیگری برداشتش این است که او می خواهد سر بقیه را کلاه بگذارد و به کارهای شخصی خودش بپردازد و سومی می گوید که شاید به راستی مشکلی دارد و نیاز به کمک دارد؟ فکر ما آدم ها عین یک سانسور چی عمل می کند و فقط به ما اجازه دیدن و شنیدن آن چیزهایی را می دهد که برایش قابل فهم اند و دیدنشان دردسر ندارد. اگر چیزی نباید دیده شود حتی اگر تصویر این چیز از حسگر چشم هم گذشته باشد و وارد بدن شده باشد ، مغز بلافاصله آن را به سمت چاه تاریک هدایت می کند و ما عملا آن را نمی بینیم تا راجع به آن فکر کنیم. وقتی روی یک موضوع خاص متمرکز می شوید چه اتفاقی می افتد. شما چیزهای دیگر را نمی بینید . صداو فریادشان را نمی شنوید. بوی سوختنشان را درک نمی کنید.هنگام لمس نرمی و زبری آنها را نمی فهمید و به وقت خوردن و آشامیدن مزه آنها را به خاطر نمی آورید. جناب سانسور چی با قدرت کار خود را انجام می دهد تا شما متمرکز باشید و بتوانید به کار دقیقی که مشغولش هستید برسید. اما این سانسور چی فقط به وقت دقیق بودن کار نمی کند و وظیفه حذف و کورکردن را حتی وقتی ذهن شما رها و آزاد است را هم دنبال می کند. نتیجه این می شود که شما نمی توانید بسیاری از فرصت های طلایی زندگی خود را ببینید و با وجودی که دائم از نداشتن امکانات می نالید و سختی ها را تحمل می کنید از این نکته طلایی غافلید که شاید مشکل در خود شما باشد که نمی توانید دیدنی ها را آنچنانکه هست ببینید." خدامراد لختی سکوت کرد و آنگاه ادامه داد:" قانون یقین می گوید آرزویی را که همیشه در اعماق وجودت مخفی کرده ای بر زبان آور و با جرات آن را مقابل چشمانت مجسم کن. از برآورده نشدن آرزو نترس چرا که همین نزدیکی راه میانبری هست که تو را بدون درگیر شدن با مشکلات به سرمنزل مقصود می رساند. قانون یقین می گوید فکر وذکرت را روی این آرزو متمرکز کن و یقین داشته باش که سرانجام جواب می گیری و به محض احساس ناخوشی و اضطراب و دل آشوبی ، فورا افکار جاری در ذهن و دلت را نظارت کن و ناخالصی ها و تردیدها را از میان آنها بیرون بکش. و بعد توکل کن و مطمئن باش که همین نزدیکی ها میلیون ها خدمتکار مشغول فراهم کردن آرزوی تو هستند. اما فکر ناگهان وسط گود می پرد و با یک قیچی تیز شروع به کور کردن چشم ها و فوت کردن شمع ها می کند و می گوید که خاموش باشید که این اتفاق غیر ممکن است و فقط باید سوخت و ساخت و هیچ نگفت! و بعدشما تسلیم این فکر می شوید و حتی آرزوی خود را هم دیگر نمی بینید. یعنی اجازه تجسم آن را هم به خود نمی دهید." خدامراد اشاره ای به جمعیت کرد و گفت:" دربین شما جوانی تحصیل کرده بود که برای مشکل بیکاری اش می خواهد به مدرسه یقین برود. او می گفت که با معدل و نمرات عالی در یکی ازبهترین رشته ها فارغ التحصیل شده است. ولی نمی تواند یک کار متوسط گیر بیاورد. در حالی که می دید آدم هایی با سطح سواد بسیار پائین تر و بسیار ناتوان تر از او درآمدهایی بسیار عالی دارند و او مانده بود که چگونه با این همه هوش و ذکاوتش نمی تواند کار مناسب خودش را بدست آورد. به او گفتم دوباره در وضع و حال این افراد کم دانش و ناتوان ولی موفق در کسب درآمد بالا دقت کند. درست شبیه آن سرخپوستی که به تفاوت رنگ و سیاهی افق دریا خیره شده بود.به او گفتم کمی در شکل نگاه و فرم رفتار و گفتار و تفکر این افراد دقت کند. شاید او با همه هوش و ذکاوت و تیز بینی و زیرکی و تحصیلاتی که دارد از دیدن چیزهای بسیار ساده عاجز شده باشد و در واقع همین ذهن تیز و زیرک او را کور و نابینا کرده باشد؟! این جوان چندین روز روی این نکته فکر کرد. و امروز صبح شاد و هیجان زده نزد من آمد و گفت که بالاخره موفق شده است کشتی های پر از طلای کریستف کلمب را در افق زندگی اش ببیند! او گفت که علت بیکاری و فقر و درآمد پائین اش این بوده که انتظار داشته جامعه برای رشته تحصیلی او شغلی پردرآمد و دائمی تولید کند. در حالی که اینجور مشاغل پردرآمد وبی دردسر معمولا از قبل رزرو واشغال شده اند. او فهمید که باید قید یافتن شغل مناسب و همراستا با رشته تحصیلی اش را از ذهنش بردارد. و وقتی اینکار را کرد تازه متوجه شد که هزاران شغل پرسود و پردرآمد مقابل او قرار دارند. جالب است بعضی از مشاغلی که او به ذهنش رسید را برای شما بگویم: او می گفت می خواهد وانتی اجاره کند و در هر فصل سال در خارج از شهر و روزهای تعطیل متناسب با تعطیلات و مراسم و جشن های مردمی ، جنس و محصول خاصی را در مناطق پر جمعیت به مردم عرضه کند. از بلال و تخمه و آجیل و خرما گرفته تا بوق و پرچم و وسایل تشویق تیم های ورزشی هنگام برگزاری مسابقات. او امروز صبح بدون اینکه به مدرسه یقین برود استراحتگاه را ترک کرد و به شهر خودش برگشت. او می گفت اکنون می تواند از ابزارهای علمی و تجربیات درسی خودش در این کار و کسب تازه که هیچ سنخیتی هم با رشته تحصیلی اش ندارد استفاده کند و همه رقبا را از میدان خارج سازد. باز شدن چشم انسان به همین شکل اتفاق می افتد. " زن مسنی از بین جمعیت دستش را بلند کرد وگفت:" و آیا می توانیم ادعا کنیم که عزیزانی که از دستشان داده ایم همین الان در اطراف ما هستند و ما فقط چون نمی توانیم بلد نیستیم آنها را ببینیم ، آنها را نمی بینیم؟!" و خدامراد آهی کشید و گفت:" آیا چیزی غیر از این انتظار دارید؟" سپس خدامراد از جا برخاست و اشاره ای به قله کوه انداخت و گفت:" آن بالا مدرسه یقین است. در این مدرسه در مورد علم یقین داشتن به اجابت حتمی آرزوها توسط کاینات و خالق هستی و توکل بی قید وشرط به او درس داده می شود. در مدرسه یقین به شما گفته می شود که همین الان دنیایی وجود دارد که شما در آن دنیا کاملا خوشبخت و سعادتمندید و در رفاه و آرامش کامل به سر می برید. این دنیا درست بغل گوش شماست و برای دیدن آن کافی است فقط مردمک چشمانتان را بگردانید. اما الان اگر سرتان را هم بچرخانید نمی توانید دنیای خوشبختی خود را ببینید، چون ذهنتان شما را از دیدن این دنیای پر از آرامش محروم ساخته است. این واقعیت کاملا بدیهی و روشن برای شما نادیدنی شده است و نادیدنی بودن آن فقط به خاطر اتفاقاتی است که در سرو کله شما رخ می دهد. من این دنیا را می بینم. چون بر اسب ذهنم لجام زده ام و به او اجازه نمی دهم قوطی رنگ سیاه بردارد و روی هرچیزی که فکر می کند جدید است رنگ سیاهی بمالد تا دیده نشود. شما هم باید چنین شوید. باید ذهنتان را برای دیدن دنیای جدید خوشبختی خودتان باز کنید. باید هنر دیدن نادیدنی های زندگی خود را بدست آورید. اگر جز این عمل کنید رفتن به مدرسه یقین و یادگرفتن قانون یقین به هیچ درد شما نمی خورد. قانون یقین همین پای کوه هم عمل می کند. باید چیزی در ذهن شما آن را باور کند و به درستی اش یقین پیدا کند. وقتی همه چیز آشکار شد دیگر هیچ کشتی ناشناسی در افق دریای زندگی تان نمی تواند دیده نشود. "
من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده.. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
بیاین با هم دعا کنیم
*****جذب گروهی******
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=773511
"تلنگری بر روح" مجموعه جدید داستان های خدامراد فقط یک دقیقه برای آرزوهایت وقت بگذار! نوشته : فرامرز کوثری( رایا) دو روز متوالی شب و روز باران به شدت می بارید. احساس می کردم زمین دیگر سفتی و استحکام خود را از دست داده است و دیگر مانند گذشته نمی توانم با اطمینان روی آن قدم بگذارم و امیدوار باشم که فرو نروم. یادم هست که سرانجام طاقت نیاوردم و از خدامراد پرسیدم:" این همه آب که از آسمان فرو می ریزد به کجا می رود!؟" خدامراد اشاره ای به اطراف خود کرد و گفت:" به هر جایی که می ریزد! بخشی در دل زمین فرو می رود. بخشی در لابلای ریشه درختان پنهان می شود. بخشی به سفره ها و رودخانه های زیر زمین می ریزد. و بخشی هم به صورت رودخانه های سطحی روی سطح زمین جاری می شود و به دریاچه می ریزد." آنگاه خدامراد چشمکی زد و گفت: "البته انکار نمی کنم که بخشی از آب باران هم با خاک های سست زمین مخلوط می شود و تبدیل به گل های شلی می شوند که اگر روی آنها پای بگذاری در داخل گل ها فرو روی ! منظورم را که از کلمه باتلاق می فهمی!؟" ساعت ها کنار آتش نشستن و منتظر تمام شدن باران ماندن شاید کاری خسته کننده و عذاب آور به نظر برسد ، اما در آن لحظات که غار بالای تپه مامن خوبی برای پناه گرفتن و گرم شدن بود زنده ماندن در غار و در امان بودن از سرما و رطوبت پایان ناپذیر هوای بیرون غار برای من یک نعمت بزرگ محسوب می شد. از خدامراد پرسیدم :" چگونه یک انسان می تواند روزها و هفته ها و حتی سال ها در یک فضای دربسته زندگی کند و به سر ببرد و در عین حال با وجود محروم بودن از تمام مواهب زندگی انسان های عادی و چه بسا تنهایی و بی هم صحبتی باز هم سپاسگذار خدا باشد و برای بیشتر زنده ماندن تلاش کند!؟" خدامراد آهی کشید و به درب ورودی غار خیره شد و گفت:" نمی توانم احساس و افکار این چنین شخصی را حس کنم اما این را می دانم که برای هر انسانی روزی فرا می رسد که در چنین شرایطی گیر بیافتد. البته عمدتا اشخاص در سنین پیری در این تله می افتند. در آن ایام فرد فقط می خواهد زنده بماند و بقیه داستان ها و قصه هایی که جوان تر ها در مورد اهداف و آرمان های بزرگ زندگی می گویند برایش بی معناست. او می خواهد یک نفس بیشتر بکشد و در این نفس اضافی بتواند زندگی را آنگونه که هست یعنی همینجوری ببیند و از آن لذت ببرد. سپاسگذاری در این حالت حال و هوای دیگری دارد." آنگاه خدامراد گفت:" ما همیشه در جستجوی فرصتی هستیم تا روی موضوعی جدید در خصوص زندگی صحبت کنیم. می خواهی در مورد یک نظریه با هم بحث کنیم. نظریه ای که شاید در نظر اول بی معنی به نظر برسد اما وقتی خوب به آن بپردازی متوجه می شوی که بسیاری اوقات می تواند سرگرم کننده و جذاب و حتی کارگشا و چاره ساز باشد؟" با احتیاط پرسیدم:" این نظریه جالب و در عین حال مشکل گشا چه چیزی است؟" خدامراد لیوانی را از چای داغ پر کرد و به دستم داد و سپس در حالی که برای خودش چای می ریخت گفت:" حتما شنیده ای که دنیا در حال بزرگ شدن است. دانشمندان این را با بررسی طول موج امواج نوری که از ستاره های دور دست اندازه می گیرند فهمیده اند. آنها می گویند دنیا مثل یک بادکنک در حال بادشدن و بزرگ شدن است و هیچکس هم نمی داند چرا چنین اتفاقی می افتد. بعضی می گویند روزی روزگاری در آن گذشته های خیلی دوردنیا خیلی کوچک و جمع و جور بود. بعد ناگهان انفجاری بزرگ رخ داد و تمام ذرات عالم شروع به دور شدن از همدیگر کردند و از آن روز دنیا همینطوری دارد بزرگ می شود!" لبخندی زدم و گفتم:" به گمانم نظریه بیگ بنگ است. خوب چه نتیجه ای می خواهید بگیرید!؟" خدامراد تبسمی کرد و گفت: " زیاد سخت نگیر! گفتم که آنچه می گویم فقط یک نظریه است. حتما متوجه شده ای که ما آدم ها تقریبا نیمی از زندگی خود را در حالت خواب به سر می بریم و تقریبا همه آدم ها در خواب خود رویاهایی می بینند که موقع خواب دیدن اصلا باورشان نمی شود این رویاها غیر واقعی باشند و بعد که از خواب بیدار می شوند وچیزی یادشان بیاید تازه می فهمند در دنیای خواب آن چیزها را دیده اند؟!" مات و مبهوت به خدامراد خیره شدم و پرسیدم:" خوب اینکه انسان در خواب صحنه هایی را می بیند و در آن صحنه ها نقش آفرینی می کند چه ربطی به بیگ بنگ یا بزرگ شدن دنیا دارد؟" خدامراد بی اعتنا به سوال من گفت:" هر انسانی این قدرت را دارد که هر چه دلش بخواهد را تصور کند. مثلا من می توانم تصور کنم که یک مورچه مشغول حمل یک وزنه دویست کیلویی است و یا یک پرنده با نوک خودش فیلی را از زمین بلند کرده و بالای درخت می برد. البته این ها تصورات و تجسمات تقریبا قابل تبدیل به کارتون و فیلم های انیمیشن است. اما ما آدم ها می توانیم چیزهایی تصور کنیم که اصلا در این دنیا وجود خارجی نداشته اند و با وجود این ما می توانیم آنها را در تجسم ها و تصویر سازی های ذهنی خودمان بازسازی و حتی خلق کنیم! قبول داری یا نه!؟" دوباره با لجاجت و یکدندگی سوالم را تکرار کردم و پرسیدم:" خوب این ها که می گوئید! قبول ! بزرگ شدن فضا و تجسم های ذهنی آدم ها و خواب و رویاهایی که می بینیم چه ربطی به هم دارند!؟" خدامراد با لبخند گفت:" ربط شان کاملا روشن است.هر چیزی که ما تصور می کنیم یا آرزو می کنیم و در رویای خود آن را تجسم می کنیم، در این عالم نیاز به جایی دارند تا ظاهر شوند و رشد کنند. شاید فضا بزرگ می شود تا جایی برای این رویاها و آرزوها باز شود!؟" باورم نمی شد که خدامراد این حرف بی معنی را بگوید! با دهان نیمه باز به او خیره شدم و تقریبا در حالی که نمی توانستم آنچه می شنوم را باور کنم گفتم:" یعنی شما می گوئید خیالات و هپروت و رویاها و تجسم ها و خلاصه همه این اتفاقات ذهنی و غیر فیزیکی و توهمی ذهن آدم ها در فضای کاینات جایی شکل و جسمیت به خود می گیرند و نیازمند فضایی برای بزرگ شدن می گردند و به این دلیل است که کاینات دارد به شکل بادکنکی بزرگ می شود!؟ این را برای هر دانشمند فیزیک بگوئید به شما می خندد. واقعا هم خنده دار است! فکرش را بکنید! دنیای فیزیک دارد بزرگ می شود برای اینکه متافیزیک یا بهتر بگویم تخیلات و توهماتی که نه فیزیکی اند و نه متافیزیکی می خواهند جا داشته باشند و به همین خاطر بادکنک دنیا هر لحظه بیشتر باد می شود." خدامراد جرعه ای از لیوان چای خود نوشید و گفت:" من گفتم این یک نظریه است. نظریه ای که خیلی از آدم های موفق در دنیا به آن معتقدند. تو و آن دانشمندهایت اگر قبول نمی کنید. خوب نکنید. " با اعتراض گفتم:" جمله ای که گفتید معنا دار است. شما از صفت موفق استفاده کردید و با اینکار خواستید به این نظریه خنده دار معنا و واقعیت ببخشید. یعنی چون آدم های موفق به این نظریه معتقدند و بر اساس آن عمل می کنند ، پس به ناچار باید درست باشد. حال دانشمندان فیزیک هر چه می خواهند بگویند. خیلی جالب است!!موفقیت مقابل فیزیک قدرتنمایی می کند!؟" خدامراد شانه هایش را بالا انداخت و گفت:" تازه این همه آن چیزی نیست که می خواستم بگویم. همین الان یک چیز را تصور کن! هر چیزی که می خواهد باشد. چشمان ات را ببند و آن چیز را تجسم کن. می توانی مثلا مورچه وزنه برداری که گفتم باشد یا پرنده ای که فیل را شکار می کند! این تجسم را حداقل به مدت هفتاد ثانیه در وجود خودت زنده نگهدار و سعی کن از زوایای مختلف آن را مورد بررسی قرار دهی. بعد که خسته شدی و انرژی ات ته کشید. این تجسم ها را رها کن وبه زندگی عادی خود بپرداز. خواهی دید که در آینده ای نه چندان دور ، تو با آنچه تجسم کردی روبرو می شوی! یعنی چیزی که در ذهن تو شکل گرفته و هیچ مابه ازای خارجی ندارد بعد از مدتی مشخص که برای آدم های مختلف فرق می کند در زندگی تو ظاهر می شود و واقعی می گردد!" نتوانستم سرجایم بنشینم. از جا برخاستم و در حالی که لیوان چای را در دست داشتم به سمت درورودی غار حرکت کردم . کنار ورودی غار رو به هوای بارانی ایستادم و به فضای بیرون خیره شدم. نمی دانم چرا احساس می کردم آموزش های خدامراد از حالت عملی و منطقی خارج شده است و توهمی و تخیلی شده است. خدامراد هم لیوان چای در دست کنارم ایستاد و گفت:" نگران نباش! گفتم که این فقط یک نظریه است و تو می توانی آن را قبول نکنی و به نظریه های تائید شده خودت بچسبی! اما خواستم جواب سوال اول ات را بدهم که پرسیدی یک انسان تنها چگونه سال ها در داخل یک فضای بسته طاقت می آورد و با وجود تنهایی و دست و پا بسته بودن باز هم برای زنده ماندن تلاش می کند. می خواستم برایت بگویم که اینجور آدم ها به این نظریه باور دارند و در درستی آن کوچکترین شک و تردیدی ندارند. یعنی با وجودی که در آن فضای بسته به ظاهر اسیر و دست و پا بسته اند ولی می توانند چشمانشان را ببندند و چیزی را به صورت یک آرزوی تجسمی تصور کنند. بعد آن چیز در کایناتی که آنها باور دارند جایی پدیدار می شود و همانگونه که آرزو شده کار می کند. " نمی توانستم حرف های خدامراد را باور کنم. با ناباوری پرسیدم:"اگر درست متوجه شده باشم شما با تکیه بر این نظریه می گوئید هر چه در دلمان طلب کنیم و نزدیک به یک دقیقه روی آن تمرکز کنیم بلافاصله در جهان بیرون به صورت فیزیکی جسمیت می یابد و حتی جا اشغال می کند و فضایی را در کاینات برای خود اختصاص می دهد. یعنی دارید راجع به تبدیل آرزو و خیال به ماده صحبت می کنید و هر بچه دبیرستانی می داند که از لحاظ قوانین بقای ماده و انرژی این اتفاق غیر ممکن است. بعد هم می آئید و می گوئید که حتی می توان به صورت هدف دار این کار را انجام داد و هر انسانی می تواند هر چه بخواهد را در مرکز توجه و تمرکز ذهنی خود قرار دهد و بعد منتظر بماند تا این آرزو به صورت اتفاقی واقعی و مادی سرراه زندگی اش سبز شود. انصافا این نظریه خنده دار نیست!؟" خدامراد به سرعت و بدون اینکه بگذارد جمله ام تمام شود گفت:"چرا امتحانش نمی کنی؟ تو می گویی غیر ممکن است. من هم می پذیرم که این نظریه با آن چیزی که الآن به اسم علم بین مردم جا افتاده مغایرت دارد. اما در عین حال منکر کارکردن آن نمی شوم چرا که دیده ام و می بینم که برای هزاران انسانی که با آنها روبرو بوده ام جواب داده است. اکنون به تو هم این نظریه را می گویم. به اینکه علم تائیدش می کند یا نه کاری نداشته باش. امتحانش کن اگر جواب داد به عنوان یک راز در دل خود نگه دار و به بقیه نگو تا مسخره ات نکنند. اما بالاخره این حق را داری که برای یکبار هم که شده آن را هشیارانه امتحان کنی! هر چند هر انسانی در طول عمر خود میلیون ها بار از این نظریه استفاده کرده و جواب هم گرفته است!" تقریبا یکه خورده بودم. با لکنت پرسیدم :" یعنی می گوئید مورچه ای تصور کنم که وزنه ای سنگین بالای سرخود برده است و یا پرنده ای که فیلی را با نوکش از زمین بلند کرده و بعد در زندگی عادی خودم منتظر دیدن چنین صحنه ای بمانم. اینکه مطمئنا جواب نمی دهد!! برای مثال من می خواهم این باران بند بیاید و یا عجیب تر از آنبا یک مرده دست بدهم. خوب این کی تحقق پیدا می کند و من کی می توانم بند شدن باران یادست دادن با مرده را تجربه کنم؟" خدامراد شانه هایش را بالا انداخت و گفت:" شاید همین الان ، شاید چند ساعت دیگر و شاید سال ها بعد! همه چیز بستگی به خود تو دارد که چقدر در درستی این قانون تردید داشته باشی! این تویی که باید اجازه دهی این اتفاق رخ دهد و این اجازه دادن زمانی میسر می شود که تو شک و تردیدی نداشته باشی! همه چیز به یقین تو برمی گردد. من دیگر در مورد این نظریه صحبتی نمی کنم. خودت امتحانش کن! جوابی گرفتی بعدا بیا با هم راجع به آن صحبت کنیم." دوباره به آنچه طلب کرده بودم فکر کردم. دست دادن با یک مرده وحشتناک ترین اتفاقی بود که می توانست رخ دهد. اما باران بالاخره بند می آمد و این اتفاق چه من باور داشتم و چه نه رخ می داد!" به داخل غار برگشتم و خدامراد را دیدم که مشغول بازی با آتش بود. هیزم شعله وری را از داخل اجاق برداشتم و در نور آن به بررسی دیوارهای غار پرداختم. قسمت عقبی غار دالان باریکی بود که اگر از آن عبور می کردی به فضای بازی شبیه یک اتاق می رسیدی. انگار این غار قبلا مسکونی بود و این اتاق محل ذخیره غذا و یا اتاق گرم و امن غار محسوب می شد. روی دیوارهای غار نقاشی هایی بود که با ذغال کشیده شده بود. همه جور نقاشی بود. نقاشی دریا و کوه و درخت. یکی از نقاشی ها کف دست یک انسان را نشان می داد. انگار یکی کف دستش را روی دیوار گذاشته بود و با ذغال اطراف آن را قلم گرفته بود و با اینکار نقش دست خود را بر دیوار حک کرده بود. کف دست راستم را روی نقش دست دیوار گذاشتم. تقریبا به هم می خوردند. احساس خوشایندی در وجودم جا گرفت. تصور اینکه انسانی چندین سال پیش این نقش ها را با ذغال کشیده بود و رفته بود و اکنون من دستانم را در محل نقش دست های او می گذاشتم مرا به آن انسان مرتبط می ساخت. مشعل رو به خاموشی گذاشت و من هم بی اختیار از دالان باریک به دهانه غار یعنی همان جایی برگشتم که خدامراد نشسته بود. به سمت درب غار حرکت کردم. دیگر صدای باران نمی آمد. باران سیل آسا به یکباره قطع شده بود و صدای پرندگان در فضا نقش بسته بود. به سمت خدامراد برگشتم و با خنده گفتم. انگار حق با شما بود. آرزوی توقف باران به واقعیت تبدیل شد ولی متاسفانه آن تصور دست دادن با یک مرده فکر نکنم هرگز تحقق پیدا کند. می بینید استاد! نظریه دوستان شما همیشه کار نمی کند!؟ خدامراد لیوانی چای داغ برایم ریخت و لیوانی هم برای خودش. سپس کنار من مقابل دهانه ورودی غار ایستاد و در حالی که به بیرون غار اشاره می کرد گفت:" اما من یقین دارم کار می کند. تو هم دست ذغالی ات را پاک کن و این لیوان چای را بگیر! بعد از یک مصافحه با انسانی از گذشته های دور یک لیوان چای داغ می چسبد! اینطور نیست! " و من تازه فهمیدم که نقش دست دیوار اتاقک داخل غار متعلق به انسانی از گذشته های دور بوده است!!
من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده.. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
بیاین با هم دعا کنیم
*****جذب گروهی******
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=773511
چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند . محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که می شد به صحبت هایشان گوش داد.
اولی گفت: من � صلح � هستم. کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد. من مطمئنم که خاموش می شوم. لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.
دومی گفت : من � ایمان � هستم. وجود من ضروری نیست، پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم. سخنش که به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
شمع سوم با ناراحتی گفت : من �عشق � هستم، من توان روشن ماندن را ندارم. مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت من بی خبرند. آن ها حتی فراموش می کنند به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند. زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد.
ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت : چرا خاموش هستید؟ شما باید همه تان روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد. در این لحظه شمع چهارم گفت : نترس ! تا زمانی که من هنوز می درخشم می توانم شمع های دیگر را نیز دوباره بیفروزم. من �امید � هستم. بدین ترتیب همه ی ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم.
کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمع های دیگر را روشن کرد.
زندگی خالی نیست ، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست ، آری تا شقایق هست ،زندگی باید کرد...🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 206 -دنیا رخ نمی دهد، پاسخ می دهد! دنیا رخ نمی دهد، پاسخ می دهد! فرامرز کوثری بعد از باران و برف شدیدی که بارید، برای چند روز هوا کاملا صاف و آفتابی شد. اما آفتاب کم رمق زمستانی نمی توانست برف های سرد و یخ زده را آب کند و تا نور خورشید می خواست بخشی از این برف و یخ را آب کند دوباره هوا تاریک می شد و یخ های آب شده مجددا یخ می بستند. سرما در بیرون غار بیداد می کرد اما مانع از آن نمی شد که خدامراد از غار بیرون نرود. او هر روز صبح زود کفش و کلاه می کرد و همراه تعدادی از جوانان گروه بیرون می رفت و بعد از ساعتی با مقداری خوراکی برمی گشت. حوضچه مصنوعی که خدامراد از سال گذشته در انتهای غار درست کرده بود پر از ماهی زنده بود و به عنوان یک منبع غذایی زنده و تازه همه ما را سرحال نگه داشته بود. آن روز بعد از اینکه خدامراد و بقیه به غار بازگشتند ، متوجه شدم که خدامراد درگوشه ای از غار کیسه ای را که به سرچوبی فرو رفته در شکاف دیوار بسته بود را پائین آورد و از داخل آن مقداری گیاهان صحرایی خشک شده را جدا کرد تا با آن برای اعضای گروه جوشانده ودم نوش گیاهی درست کند. خیلی کنجکاو بودم تا بدانم این گیاهان صحرایی چی هستند. وقتی خودم را به نزدیکی خدامراد رساندم متوجه شدم تعداد کیسه هایی که به چوب ها آویزان است زیاد است و هرکدام از آنها گیاهی خاص را در بر دارد. کنار خدامراد نشستم و راجع به گیاهی که داشت داخل کتری فلزی بزرگ می ریخت پرسیدم. خدامراد با تبسم گفت:" مخلوطی است از گیاه گزنه و تخم سروکوهی وبرگ تمشک و آویشن ، در طول سال این ها را جمع کردم و خشک کردم و داخل این کیسه ها ریختم تا هر روز بتوانیم سیستم ایمنی بدنمان را قوی نگاه داریم و سم زدایی لازم از بدن را انجام دهیم. اگر بتوانیم به بدن در دفع سموم کمک کنیم و نگذاریم سیستم ایمنی ضعیف شود، خود بدن بیماری های خودش را شفا خواهد داد. مگر نه اینکه پزشکان هم آخر کار بدن را به حال خودش وامی گذارند تا خودش را شفا دهد. این جوشانده های گیاهی هم بدن را برای به سازی و ترمیم خودش کمک می کنند. اگر بتوانی هر روز بخشی از خاصیت گیاهان اطراف زندگی خودت را یاد بگیری مطمئن باش بسیاری مواقع می توانی درمان بسیاری از دردها را در میان همین گیاهان پیدا کنی." در این لحظه خدامراد جمله ای گفت که آن لحظه درست نفهمیدم. او گفت:" دنیا برای ما اتفاق نمی افتد. بلکه دنیا به ما پاسخ می دهد. چه بسا دوای بسیاری از دردهای لاعلاج ما همین چند قدمی ما به صورت یک گیاه صحرایی یا برگ یک درخت موجود باشد. اما کار دنیا این طوری نیست که به طور اتفاقی این دوا را در اختیار بدن بیمار ما قرار دهد. بلکه باید کاری انجام دهیم. عملی از ما سربزند که در پاسخ به این عمل دنیا رازهای خودش را برای ما آشکار می سازد. اینکه هریک از این گیاهان صحرایی به چه دردی می خورند دانشی نیست که اتفاقی بدست آمده باشد. در طی قرن ها انسان های حواس جمع و هشیار آنها را روی خود و اطرافیانشان آزموده اند و پاسخ این داروها را در بهبود بیماری ها ثبت کرده اند. اگر در طول این همه قرن کسی سراغ گیاهی خاص نرفته باشد حوصله دنیا سرنمی رود. باز هم منتظر می ماند تا کسی عملی یا کاری انجام دهد که دنیا رابه پاسخ وادارد. هیچ چیزی در اطراف ما رخ نمی دهد. هر چه هست پاسخ است و جواب! فقط کافی است شنونده و در واقع پاسخ گیر خوبی باشیم." درست متوجه حرف های خدامراد نشدم. اما خدامراد دیگر توضیحی نداد. بلکه بلافاصله از جا برخاست و به نزد جمع برگشت.کتری را از آب جوش پرکرد و کنار اجاق گذاشت تا دم بیاید.وقتی دم نوش آماده شد مقداری از آن را در لیوان خود ریخت و از بقیه خواست آن را امتحان کنند. سپس کنار آتش نشست و از من خواست تا خلاصه صحبتی که چند لحظه پیش با هم داشتیم را برای جمع بازگو کنم. برای دقیقه ای ساکت ماندم تا بتوانم جملات مناسبی پیدا کنم. سپس به سمت اعضای گروه برگشتم و در حالی که شوق دانستن را در نگاهشان به خوبی احساس می کردم گفتم:" خدامراد گفت که این همه اتفاق که لحظه به لحظه در اطرافمان رخ می دهد ، فقط واکنش و پاسخ دنیا به رفتارها و کنش های ماست. برعکس آنچه تصور می کنیم دنیا اتفاقی به ما واکنش نشان نمی دهد. بلکه دارد به ما پاسخ کنش ها و اعمال ما را برمی گرداند.به نظرم خدامراد می خواهد بگوید که اگر رفتار دنیا نسبت به خودمان را نمی پسندیم و اگر اتفاقات دنیا باب طبع مان نیست، کافی است کنش و رفتار و عمل خودمان در قبال کاینات را عوض کنیم. پاسخ دنیا هم متناظر با آن عوض می شود." من ساکت شدم و همراه بقیه به خدامراد خیره شدم. منتظر بودم تا او سخن را ادامه دهد. اما خدامراد ساکت و آرام مشغول نوشیدن دم نوش گیاهی خود بود. بعد از مدتی سکوت خدامراد گفت:" جوشانده ای که می نوشید داخلش برگ های گزنه است. گزنه گیاهی است که یک سمتش پرزهایی دارد حاوی یک ماده سوزآور. وقتی آن را دست می زنیم دست را می گزد. برای همین خیلی ها این گیاه را جدی نگرفته اند و هرگز به عنوان یک سبزی خوردنی با آن برخورد نکرده اند در حالی که دربهبود وکمک به درمان بسیاری از بیماری ها معجزه می کند. گزنه می گزد. بسیاری از کنارش می گذرند و اصلا آن را جدی نمی گیرند. در نتیجه خود را از آن محروم می سازند. اما من و بقیه کسانی که گزنه را می شناسند به آن احترام می گذارند. برگهایش را با احترام می چینند. و به شکل های مختلف از آن استفاده می کنند. یا چای درست می کنند و یا سوپ. و آن را قابل خوردن می سازند. رفتار خودمان را با گیاهی که می گزد عوض می کنیم و پاسخی متفاوت از دنیا می گیریم. " خدامراد ساکت شد و به لیوان جوشانده خود خیره ماند. بعد از چند لحظه سکوت یکی از حاضرین پرسید:" گزنه چه پاسخی به ما می دهد؟" خدامراد با تبسم گفت:" برای سرماخوردگی خوب است.برای مشکلات کم خونی مفید است. در درمان عفونت های مجاری ادراری بدرد می خورد و سرشار از مواد معدنی و مغذی است." سپس خدامراد به پیرمردی که جلوی اجاق نشسته بود و با اشتیاق به خدامراد نگاه می کرد گفت:" در کاهش قند خون هم بسیار کارساز است." سپس خدامراد ادامه داد:" تازه خواص دیگری هم دارد و گاهی آدم از خودش می پرسد با این همه خاصیت چرا جزو سبزی های خوردنی در سفره آدم ها دیده نمی شود؟" خدامراد ساکت شد و پسر جوانی که با اشتیاق به لیوان جوشانده خود نگاه می کرد گفت:" حتما چون می گزد کسی نزدیکش نمی شود! ولی خوب آدم مجبور نیست با دست خالی برگ های آن را بچیند. می توانداز دستکش یا یک کیسه پلاستیکی کمک بگیرد. کافی است شیوه عمل سبزی چینی خودمان را عوض کنیم. دنیایی از خاصیت به سمتمان سرازیر می شود." خدامراد صحبت های جوان را ادامه دادو گفت:" دقیقا این دوست ما به نکته مهمی اشاره کردند. به محض تغییر سبک زندگی و شیوه رفتاری ما با دنیا و موجودات دنیا ، پاسخ هایی که می گیریم هم فرق خواهند کرد. اگر می بینید در زندگی همه با ما سرجنگ دارند و هیچ کس با ما دوست نیست ، نباید بلافاصله نتیجه بگیریم که زندگی با ما دشمن شده است و شانسی برای یک زندگی آرام هرگز نصیبمان نخواهد شد. کافی است نوع کنش ها و اعمال و عادت های رفتاری مان را تغییر دهیم.خواهید دید که اتفاقات دنیا به شکلی دیگر رخ می دهند و دیگر خبری از رخ دادن اتفاقات نامطلوب قبلی نیست." پسر جوانی که کلاه قرمز رنگی به سر داشت و خودش را در یک پتوی کلفت پیچیده بود و مشخص بود که سرما خورده است با خنده گفت:" یاد این دستگاه های خودکار فروش خوردنی در فروشگاه های بزرگ افتادم. وقتی داخل دستگاه پول می اندازی بسته به دگمه ای که فشار می دهی محصولی متناظر با آن دگمه نصیبت می شود. اگر دگمه بیسکویت را بزنی هرگز نوشابه تحویل نمی گیری مگر اینکه دستگاه خراب باشد. اما دستگاه دنیا گمان نکنم خراب باشد. پس اگر الان من سرما خورده ام و به این روز افتاده ام باید دگمه سرماخوردن را فشار داده باشم." همه بااین جمله به خنده افتادند. خدامراد بلافاصله گفت:" چرا که نه؟! شک نکن که عادات تغذیه و تحرک و رفتاری که با بدن خودت داشته ای آن را وادار ساخته تا چنین پاسخی به تو بدهد. مواد غذایی و نوشیدنی مناسب مثل این جوشانده و داروهای مناسب را بخور. رژیم غذایی خود را اصلاح کن. با ورزش مناسب و استراحت کافی به بدنت کمک کن تا قوی و قدرتمند شود. خواهی دید که در مدت کوتاهی بهبود خواهی یافت و از همیشه هم سرحال تر خواهی شد. رفتارت با خودت ، بدنت ، ذهنت ، روانت و دنیای اطراف خودت عوض شود می بینی که دنیای اطرافت هم عوض می شود." زنی میانسال از بین جمع گفت:" پس اینکه می گویند بگذار زمان بگذرد همه چیز خود به خود حل می شود چیست؟" خدامراد گفت:" زمانی برای گذشتن وجود ندارد. اگر صبح شب شود و دوباره شب به صبح تبدیل گردد اما در طول این شبانه روز نوع برخود ما با دنیا عوض نشود و لجوجانه به همان شکل ثابت و خاص قدیمی با زندگی برخورد کنیم زندگی هم جواب هایش عینا مثل قبل خواهد بود. اینکه می بینیم با گذشت زمان برای خیلی ها اوضاع متحول و دگرگون می شود و دنیا دیگر برای خیلی ها به صورت قبل نیست و حتی برای بعضی آدم ها، اوضاع به کلی عوض می شود ، دلیلش فقط این است که به مرور زمان شکل و جنس رفتار و برخورد ما با دنیای اطرافمان عوض می شود و به محض اینکه این اتفاق رخ دهد پاسخ دنیا نیز بلافاصله با ما عوض می شود. " مردی میانسال با موهای جوگندمی پرسید:" تغییر برداشت ما از اینکه دنیا را به جای اینکه یک "اتفاق کده" بدانیم یک "پاسخ آباد" ببینیم چه تاثیری در یافتن راه حل های نوآورانه برای مسائل مختلف زندگی ما دارد؟" خدامراد پاسخ داد: وقتی دنیا را یک اتفاق کده بدانیم یعنی جایی که اتفاقات بدون دخالت ما آدم ها رخ می دهند در این صورت خود را تسلیم وقایع و اتفاقاتی می کنیم که آنها را خارج از اراده و کنترل خود می پنداریم. اما وقتی دنیا و زندگی را یک پاسخ آباد ببینیم در اینصورت با اعتماد به نفس مطمئنیم که برای یافتن جواب مناسب باید الزاما تغییری در یکی از حوزه های فکری یا روانی یا فیزیکی زندگی خود یا در همه آنها ایجاد کنیم.یعنی خیلی خلاصه اینکه خود را صاحب اختیار زندگی خود می دانیم و دنیا با همه بزرگی و عظمتی که دارد قابل کنترل و مهارشدنی می بینیم. بدیهی است که فقط با این روحیه است که می توانیم از محدودیت ها و قیدها و مرزهای عادی پا فراتر نهیم و برای مسائل زندگی مان دنبال راه حل های خلاقانه و ابتکاری بگردیم. وقتی فکر کنیم همه چیز اتفاقی و خارج از کنترل ماست دیگر راه حل های نو آورانه ما چه فایده ای می تواند داشته باشد. باید بپذیریم اتفاقات دنیا اتفاقی نیست و حساب کتاب دارد و شکل رفتار و سبک زندگی و برخورد ما با دنیا و زندگی در پاسخی که دنیا با اتفاقات خودش به ما می دهد تاثیر مستقیم دارد. تنها با این شیوه است که می توانیم پاسخ مورد انتظار خودمان را از دنیا بگیریم." خدامراد ساکت شد و دیگر چیزی نگفت. بعد از مدتی پسری جوان که کنار اجاق نشسته بود و همه نگاهش می کردند ناخودآگاه دستی به موهایش کشید و سعی کرد با انگشتانش آنها را شانه کند.در این هنگام خدامراد با لبخند گفت:" بد نیست بدانید یکی دیگر از خواص جوشانده گزنه براق ساختن مو و جلوگیری از ریزش آن است." به محض اینکه خدا مراد این جمله را گفت، لبخندی شاد بر لبان آن پسر جوان نقش بست. انگار فکری به ذهنش رسیده بود!
من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده.. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
بیاین با هم دعا کنیم
*****جذب گروهی******
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=773511
ببین آخرش چقدر گیرت می‌آید! شیوانا در بازار دهکده کنار مغازه دوست سبزی‌فروشش نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد. صاحب مغازه کناری که جوانی تازه‌کار بود به شیوانا گفت: "به نظر من این دوست شما دارد ضرر می‌کند. من کارگاه سفالگری دارم و یک کارگر دارم که برایم هر روز کوزه و لیوان و ظرف سفالی درست می‌کند. ده نفر را هم اجیر کرده‌ام تا در دهکده‌های اطراف برای کوزه‌ها و ظروف سفالی من مشتری جمع کنند. خلاصه هر هفته صد سکه به دست می‌آورم. اما این دوست سبزی‌فروش ما فقط هفته‌ای ده سکه گیرش می‌آید. به نظر شما تجارت من پرسودتر نیست؟" شیوانا با لبخند گفت: "گمان نکنم وضع زندگی تو با این سبزی‌فروش تفاوت زیادی داشته باشد. تو از این صد سکه چقدر به عنوان دستمزد و مواد اولیه خرج می‌کنی و آخرش چقدر برایت می‌ماند؟" سفال‌فروش جوان مکثی کرد و گفت: "خوب راستش را بخواهید وقتی تمام هزینه‌ها را کسر کنم هفته‌ای پنج سکه بیشتر برای خودم باقی نمی‌ماند؟" شیوانا با تبسم گفت: "در تجارت اصل این است که همیشه بنگری آخر کار بعد از کسر همه هزینه‌ها و مخارج چقدر برایت می‌ماند و این مقدار درآمد به ازای چه میزان زحمت و کار ودردسر نصیبت شده است. درست است که سبزی‌فروش مغازه‌اش اول صبح پر است و آخر شب کاملا خالی، اما او با همین مغازه و سبزی‌هایی که دارد هفته‌ای ده سکه یعنی دو برابر تو درآمد دارد. البته کار تو زیبا و ستودنی است. اما از لحاظ سودآوری من سبزی‌فروش را برنده‌ترمی‌دانم."
من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده.. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
بیاین با هم دعا کنیم
*****جذب گروهی******
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=773511
http://nowaroosupload.ir/uploads/13950021821.jpg
من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده.. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
بیاین با هم دعا کنیم
*****جذب گروهی******
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=773511
اینو خیلی دوست دارم

http://nowaroosupload.ir/uploads/13950021822.jpg
من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده.. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
بیاین با هم دعا کنیم
*****جذب گروهی******
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=773511
http://nowaroosupload.ir/uploads/13950021823.jpg
من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده.. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
بیاین با هم دعا کنیم
*****جذب گروهی******
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=773511
نقابی برای پنهان کردن! یک عده رزمی‌کار از دیاری دور به دهکده شیوانا آمدند و رییس گروه از شیوانا خواست تا امکان برگزاری یک مسابقه رزمی بین گروه او و شاگردان رزمی کار مدرسه شیوانا را فراهم سازد تا قدرت رزمی‌کارها با یکدیگر سنجیده شود. وقتی زمان مبارزه فرارسید شاگردان متوجه شدند که رزمی‌کاران غریبه به صورت خود نقاب زده و بدن خود را به رنگ‌های ترسناکی درآورده‌اند. از دیدن این چهره‌های رعب‌آور، ترس و دلهره در دل شاگردان مدرسه افتاد و آنها نزد شیوانا آمدند و راه چاره طلبیدند. شیوانا نگاهی به بدن نقاشی شده و نقاب‌های ترسناک رزمی‌کاران غریبه انداخت و با خنده گفت: "چقدر ساده‌اید! آنها اگر چیزی در چنته داشتند و ماهر بودند دیگر نیازی به لباس و پوشش اضافی و نقاب برای پنهان شدن نداشتند. برعکس با افتخار چهره واقعی خود را نشان می‌دادند و بدون هیچ پوشش اضافی با لباس معمولی ظاهر می‌شدند تا همه قیافه آنها را به خاطر بسپارند. وقتی می‌بینید یک شخص نقاب می‌زند و چهره واقعی خود را زیر آرایش و رنگ پنهان می‌کند بدانید که از چیزی می‌ترسد و می‌خواهد زیر نقاب، آن چیز را مخفی کند تا شما این ترس را نبینید. با شجاعت و اقتدار مبارزه کنید و حریفان را بر اساس حرکات و روش مبارزه و نه قیافه و شکل ظاهر ارزیابی کنید." مبارزه شروع شد و شاگردان شیوانا در همان دور اول تمام رزمی‌کاران غریبه را وادار به قبول شکست کردند. مبارزه که به پایان رسید، رییس رزمی‌کاران غریبه نزد شیوانا آمد و با شرمندگی گفت: "این اولین جایی است که مردم این‌گونه با ما برخورد می‌کردند. بد نیست بدانید که در تمام شهرها و روستاهایی که سر راهمان بود، رزمی‌کاران محلی به محض این‌که ما را در قیافه و آرایش ترسناکمان می‌دیدند میدان را واگذار می‌کردند و تسلیم می‌شدند. اما این‌جا همه خوب جنگیدند و ما را به راحتی شکست دادند. دلیلش چه بود!؟" شیوانا تبسمی کرد و گفت: "آنها خیلی ساده توانستند چهره واقعی پشت نقاب شما را ببینند. برای همین دیگر ترسناک نبودید! به همین سادگی!"
من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده.. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
بیاین با هم دعا کنیم
*****جذب گروهی******
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=773511
یکی از پسرانش! شیوانا با تعدادی از شاگردان از راهی می‌گذشت. نزدیک دروازه یک شهر با ردیفی از فروشندگان دوره‌گرد روبه‌رو شد که کنار جاده بساط خود را پهن کرده بودند و به رهگذران غذا و لباس و میوه می‌فروختند. شیوانا متوجه شد که یکی از فروشندگان پیرزنی است که میوه‌های خود را در سبد مقابل خود چیده و به خاطر قیمت مناسب و کیفیت میوه‌ها مردم بیشتری را به دور خود جمع کرده است. چند قدم بالاتر چند جوان میوه‌فروش بودند که کسی از آنها خرید نمی‌کرد. ناگهان آن چند جوان طاقتشان تمام شد و با عصبانیت سراغ پیرزن رفتند و با لگد سبد میوه‌های او را به گوشه‌ای پرت کردند و مانع از کسب و کار او شدند. پیرزن هم که قدرت مقابله با آنها را نداشت مدام با صدای بلند می‌گفت به زودی پسر رشیدش خواهد آمد و آنها را ادب خواهد کرد. شیوانا به شاگردان گفت که کناری بایستند و به سرعت نزد پیرزن رفت و با صدای بلند او را مادر خود خطاب کرد. سپس شروع کرد به جمع کردن میوه‌ها. میوه‌فروش‌های جوان تا این صحنه را دیدند با ترس و لرز وسایل خود را برداشتند و از آن‌جا دور شدند. بعد از مدتی که دوباره مشتری‌ها دور پیرزن جمع شدند، شیوانا نزد شاگردانش بازگشت و از آنها خواست تا به راه خود ادامه دهند. در طول راه شاگردی از شیوانا پرسید: "آیا آن پیرزن واقعا مادر شما بود؟" شیوانا لبخندی زد و گفت: "می‌توانست باشد! آن جوان‌ها هم می‌توانستند پسران او باشند! اما حرص و طمع و خودخواهی باعث شده بود که آنها از یاد ببرند همه انسان‌ها اجزای یک پیکر هستند. پیرزن در آن لحظه نیاز به یکی از پسرانش داشت. خوب من هم می‌توانستم آن یک پسر باشم. برای همین کنارش نشستم و مانند یکی از پسرانش به او کمک کردم. به آن دو جوان هم کاری نداشتم، خودشان گریختند. در حقیقت آنها از یکی از پسران پیرزن ترسیدند و چون می‌دانستند خطاکارند فرار کردند. فراموش نکنید که برای حمایت از کسانی که نیازمند کمک ما هستند حتما لازم نیست با آنها فامیل باشیم."
من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده.. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
بیاین با هم دعا کنیم
*****جذب گروهی******
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=773511

دختری جوان نزد استادش آمد و به او گفت: پدر و مادرم را سال گذشته از دست دادم و تنها نزد برادرم و همسرش زندگی می کنم. از زندگی بسیار نا امید بودم و فکر می کردم خدا مرا دوست ندارد که دچار این همه مصیبت شده ام. هفته پیش دختری را دیدم که وضعش از من بدتر بود. یعنی حتی برادری نداشت که از او نگهداری کند. به اصرار از برادرم خواستم که او هم با ما زندگی کند و برادرم و همسرش قبول کردند. از آن روز احساس می کنم که درهای خوشبختی به روی من باز شده است. به هر جا قدم می گذارم با خوش شانسی و خوش اقبالی مواجه می شوم. همه اتفاقات خوبی که به نفعم است دارند پشت سر هم رخ می دهند و به این نتیجه رسیده ام که از آن روزی که این خواهر جدید را پیدا کرده ام معجزات یکی یکی در زندگی ام رخ می دهند. حال می ترسم کاری کنم که این اتفاقات خوب متوقف شوند. به من بگویید چه کار کنم که این خوش اقبالی و معجزات پی در پی ادامه یابند.؟! استاد لبخندی زد و گفت: خالق هستی همه ی بنده هایش را دوست دارد. اتفاقات خوب برای همه رخ می دهد. بدون هیچ استثنایی…! مهم این است که چشم دل باز کنی و این معجزات پی در پی را در زندگی خودت ببینی.توقبل از این که این خواهر جدید را پیدا کنی هم خوش اقبال بودی. همین که سالم هستی و برادر و زن برادری مهربان داری که از تو مراقبت می کنند، همین بخشی از معجزاتی است که نمی دیدی. بنابراین دنبال راهی نگرد که خوش اقبالی ها ادامه یابند. دنبال راهی باش که بتوانی این خوش شانسی ها و معجزات را هر روز در زندگی ات شاهد باشی….کاری کن که چشم درونت همیشه باز بماند و خوش اقبالی ها و حوادث و اتفاقات عالم را به صورت خیر و معجزه برای خودت معنا کنی. در این صورت خواهی دید که معجزات هر روز در زندگی ات رخ داده و رخ می دهند و رخ خواهند داد. هیچ کس در زندگی نیازی به شانس و اقبال و معجزه ندارد. شانس همه آدم ها از حوادث نیک به یک اندازه است. ما همه نیازمند نگاهی هستیم که نیک بودن حوادث عالم را ببینیم . تفاوت بین خوش شانس ها و بد اقبال ها در این نگاه است.
زندگی خالی نیست ، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست ، آری تا شقایق هست ،زندگی باید کرد...🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792