شب باز عموم اومد بابام گفت باشه دخترمو میدم
ازم پرسیدن میخوای گفتم بله
چاره ای نداشتم
ی هفته گذشت با پسر همسایه مون پیام میدادم اما چیزی بهش نگفتم چون سه هفته قبلش بهش گفتم خواستگار دارم اگه منو میخوای عجله کن
اونم هی میگفت باشه
کلافه بودم
رفتم خرید نامزدی روزی که داماد رفت خرید عشقم باخبر شد
بهم گفت داری نامزد میکنید بهش گفتم آره مجبور شدم راهی نداشتم اما تا آخر عمرم تنها کسی که عاشقشم فقط تویی