عزیزم ی چیزی رو برات تعریف میکنم تا تهش بخون بدردت میخوره
منم کسیو داشتم چهار سال باهم بودیم خیلی همو دوست داشتیم ولی دیگه این اخریا همش بحث و دعوا بود ی جور بهم نمیخوردیم(اینم بگم اولین تجربم بوده پس وابستگی و خام بودنم خیلی زیاد بود....
خلاصع ی شب که فکرشو نمیکردم همچی دست ب دست هم دادن و ما باهم کات کردیم
اقاااا اون شب بدترین شب عمرم بود با خودم گفتم واییییی محکم ها
یعنی چی میشه جمعه های دلگیری ک نیست؟ چی میشه روزایی ک دیگه نیست پیامش دیگه برام نمیاد!
خیلی خیلی حالم بد بود ولی
با خدا فقط حرف زدم بهش گفتم کمکم کنه . باورت نمیشه اما ی جوری کنار اومدم اصلا ب خودم هم افتخار میکردم ی ادم بی ارزش دیگه تو زندگیم نیست
درسته سخت بود ولی خدا ی جوری دستمو گرفت و بلند شدم که خودم باورم نمیشد
خاستم بهت اینو بگم غصه نخور خدا میدونه ولی تو نمیدونی