سلام
حالم خیلی بده
حتی نمی تونم حرفم رو به کسی بگم اومد باشما در میون بذارم اینجا رو دوستم بهم معرفی کرده بود واقعا جای خیلی خوبیه
یه برادر بزرگتر دارم که ترکیه زندگی می کنه و خودمم دروز پیس ۱۸ سالم شد
پدر و مادرمم طلاق گرفتت وقتی من دوسالم حتی من تا یک سال پیش مادرم رو نمی شناختم پدر و دایی هام با بابا خیلی دشمنی داشت چون به مادرم خیانت کرده بود
روزی رسید که ای کاش هیچ وقت اونروز نمی رفتم کافه
دایم و مامانم پسر دایم رو شیطون کرده بودن که مخ منو بزنو بعدش منو مثل بابام ول کن
منه خنگ منه احمق گول هیکلش قیافش رو خوردم تو ۱۷ سالگی به زور ازدواج کردم حتی نمی دونستم پسر داییمه
وقتی که ۲ ماه از نامزدی گذشت رفتیم خونمون اولین شب عروسی مون رو خوب گذروندی که روزس اومد خونه و کتکم زد اوقدر کتکم زد که همسایه اومدن نجات دادن بعدش که اومدم پیش بابام دایم اومد گفت الان شدم حساب حساب کاکا برادر
الانم که طلاقم نمیده میگه دوستت دارم
منم بی تکلیف موندم