2777
2789
عنوان

سوتی هاتون ....

| مشاهده متن کامل بحث + 456 بازدید | 28 پست

یبار سر سفره بودیم مهمون داشتیم من میخاسم بگم علایم سرطان معده دارم هی میگفتم من سرطان سینه دارم خودمم متوجه نمی‌شدم هی میگفتم مامانم هی چشم ابرو میومد منم میگفتم وا مگ چی گفتم چند بارم گفتم 

ی بار با مادرم رفتیم خرید دلم نمیاد وقتی میرم اذیت شه هرچی گرفت دست من بود،خواهر کوچیکم مادرم و به زور کشوند کنار آکواریوم ماهی منم چنتا خیابون اشتباه رفتم جلو گم شدم گوشیمم شارژ نداشت ،مادرم زنگ زد گفت کجایی گفتم گم شدم

گفت چه کنیم ؟ گفتم من میرم تو میدون وامیسم تا میای دنبالم

زمستون بود با اونهمه وسیله با ماتحت وسط میدون فرود اومدم هروسیه ی جا افتاد شانس خوبم ترافیکم بود ملت از دلقک بازیام فیض میبردن ،زود پاشدم خودم و تکوندم و با بدبختی وسایل و جمع کردم 

وقتی مامانم و پیدا کردم واقعا دلم میخواست گریه کنم🤣

بچه بودم بادبادکای رنگی دلخوشی هرروز و هرشبم بود.. خبر نداشتم از دل آدما چه بی بهونه خنده رو لبم بود ..کاری بجز الک دولک نداشتم.. بچه بودم به هیچی شک نداشتم ..بچه بودم غصه وبالم نبود..هیچکی حریف شور و حالم نبود ..بچه که بودم آسمون آبی بود ..جتی شبای ابری مهتابی بود..بچگی و بچگی و تموم شد..خاطره های خوش رو دست من مرد..تا اومدم چیزی ازش بفهمم..جوونی اومد اون و با خودش برد .. برد ..برد

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

نامزدم داره موهاشو بلند میکنه ولی هنوز ب قدری نرسیده ک موهاشو ببنده کار میکنه موهاش میاد رو صورتش

خواهر شوهرم موهاشو با کش چهل گیس قرمز بافته بود صبح دیرش شده بود همونطوری رفته بود 😅😂

یه بار امتحان شیمی مجازی داشتم

اطلاع نداشتم هرچند میدونستمم نمیخوندم

خلاصه از دوستم هستی خواستم برسونه،تو پیوی شادم پی ام فرستاد منم بدون اینکه زحمت بکشم جوابارو تایپ کنم ،جوابای اون و تو پی ویم با معلمم اشتراک گذاشتم بعد معلمم گفت واسه آینده این مملکت با این دانش آموزا متاسفم حداقل زحمت کپی کردنش و خودت میوشیدی

منم گفتم : خانم نمیدونستم امتحان داریم

بچه بودم بادبادکای رنگی دلخوشی هرروز و هرشبم بود.. خبر نداشتم از دل آدما چه بی بهونه خنده رو لبم بود ..کاری بجز الک دولک نداشتم.. بچه بودم به هیچی شک نداشتم ..بچه بودم غصه وبالم نبود..هیچکی حریف شور و حالم نبود ..بچه که بودم آسمون آبی بود ..جتی شبای ابری مهتابی بود..بچگی و بچگی و تموم شد..خاطره های خوش رو دست من مرد..تا اومدم چیزی ازش بفهمم..جوونی اومد اون و با خودش برد .. برد ..برد
دیشب اجیم داشت ی چیزای  بی مزه میگفت  ما بخندیم جلو مامان بابام گفتم   داری مث ...

خیلیه هنوز زنده ای داری نفس میکشی

هی یه روز بارونی توی اواخر آبان با بدترین نوع خبر دادن بهت بگن که پدر بزرگت کسی که به بد ترین وضعیت بهش وابسته هستی بهت بگن که توی بیمارستان به خاطر سکته پنجم بستریه و تو با حالی خراب بری پیشش بعد از یک هفته دکتر توی چشم پدرت و عزیز دردونه پدربزرگ که خودت باشی نگاه کنه بگه کمیسیون پزشکی قطع امید کرده و تو پدرت همون جا بی پناه ترین آدم دنیا بشین کسی نباشه که زیر بغلتونو بگیره ببره یه گوشه آروم تون کنه کسی نباشه که بهش تکیه کنید و یه شبه هزار سال بار بی کسی روی دوشت بیوفته خیلی سخته بعد تویه تلخ ترین نیمه آذر پدر بزرگت بعداز بیست و اندی روز روی تخت بیمارستان جلو چشم خودت و بابات که توی این چند روز تنهاش نداشتین و همیشه پیشش بودین از پیشتون بره و غروب رفتن اون بشه طلوع غم ها گریه ها و یتیمی پدرت و که همون روز بعد از غروب پدر بزرگ حدود یک ساعت و نیم خودت و پدرت از جهان اطراف بیخبر باشید و کسی از غم شما خبر نداشته باشه چه سخته موقعی که به همه بگی که پدر بزرگ مرخص شده داره میاد خونه بجای خودش دسته گل ببری سخته خیلی سخت لطفاً برای پدر بزرگم که هفت ماهه که ندارمش فاتحه بخونید 
وای یه سوتی دادم وقتی یادش میوفتم حالم انقد بد میشه میخوام خودمو جر بدم    

خب بگو 

هی یه روز بارونی توی اواخر آبان با بدترین نوع خبر دادن بهت بگن که پدر بزرگت کسی که به بد ترین وضعیت بهش وابسته هستی بهت بگن که توی بیمارستان به خاطر سکته پنجم بستریه و تو با حالی خراب بری پیشش بعد از یک هفته دکتر توی چشم پدرت و عزیز دردونه پدربزرگ که خودت باشی نگاه کنه بگه کمیسیون پزشکی قطع امید کرده و تو پدرت همون جا بی پناه ترین آدم دنیا بشین کسی نباشه که زیر بغلتونو بگیره ببره یه گوشه آروم تون کنه کسی نباشه که بهش تکیه کنید و یه شبه هزار سال بار بی کسی روی دوشت بیوفته خیلی سخته بعد تویه تلخ ترین نیمه آذر پدر بزرگت بعداز بیست و اندی روز روی تخت بیمارستان جلو چشم خودت و بابات که توی این چند روز تنهاش نداشتین و همیشه پیشش بودین از پیشتون بره و غروب رفتن اون بشه طلوع غم ها گریه ها و یتیمی پدرت و که همون روز بعد از غروب پدر بزرگ حدود یک ساعت و نیم خودت و پدرت از جهان اطراف بیخبر باشید و کسی از غم شما خبر نداشته باشه چه سخته موقعی که به همه بگی که پدر بزرگ مرخص شده داره میاد خونه بجای خودش دسته گل ببری سخته خیلی سخت لطفاً برای پدر بزرگم که هفت ماهه که ندارمش فاتحه بخونید 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792