چشم عزیزم
آقاعه گفت که من قبلا بچه بودم یه آقایی بهم سیلی زده بعد هم شهید شده گفتم که حلالت نمیکنم ... گفت کینه ای نبودم ولی گفتم که چون شهیده جاش صد درصد بهشته از این طرف اگه حلال نکنم یه واسطه خوب برای دنیای آخرت من هم میشه
گفت داشتم گریه میکردم (چون توی آی سی یو بود ۵۷ روز و مادرش خیلی اذیت میشد)و نخواستم گریه ها و عذاب مادرم رو ببینم .
بعدش یهو همون آقا که شهید شدن میاد کنارش میگه که من همونیم که بچه بودی بهت سیلی زدم و حلالم نکردی
از خدا و حضرت ابوالفضل العباس خواستم که بیام ازت حلالیت بطلبم و اگه حلال کردی از ته دل خود حضرت عباس حاجت تو رو بده
مرده میگه باشه حالا که به نفع منه باش و حلال میکنه شهید هم میگه اینطور نمیشه باید از ته ته دلت حلالم کنی و میره .
مرده هم واقعا حلال میکنه ...و شروع میکنه به گریه یهو میبینه مردی دستش رو میزاره رو سرش روشو که برمیگردونه رو به آقاهه میگه یااااابوالفضل !(بعد گفت که به قدری زیبا بودن که شوک شدم و زیباییشون قابل وصف نیست ) گفته که من برادر امام حسینم .. مرده میگه نه تو دروغ میگی اصن مگه میشه من این همه به باب الحوائج التماس کردم ولی بیفایده بود ...در نهایت میفهمه که واقعا حضرت ابوالفضل هست .حضرت میگن تو رو به خدا با این باب الحوائج گفتن منو شرمنده مادرم نکن فقط اسم خودم رو بگو ....در نهایت بعد چند گفتگو حضرت ابوالفضل روح مرده رو بغل میگیره میزاره روی جسمش و مرده با حالت تشنج به این دنیا بر میگرده
ببخشید حالا زیاد دقیق نگفتم❤❤❤