همین الان مادرشوهرم خونه ای ک توش نشستن رو زده بنام برادرشوهرم مغازشم گذاشته برای خواهر شوهر کوچیکم خواهر بزرگه ام خودش صاحب همه چی هست اما شوهرم همون موقع هم ک هنوز زمینارو بنام باباش نزده بودن با اینکه ما پول دادیم خریدیم میگفت باید بین همه خواهرا و برادرم تقسیم بشه من تنهایی واسه چیمه نمیگفت اونا همه پول و طلاشون تو دستشونه زن من همه چیشو فروخت واسه زمینا
خود برادرشوهرم همه نشسته بودن گفت من نه ریالی پول بایت این زمینا میدم نه زمین میخوام واسه چیمه پولمو ببرم بخوابونم تو اون جهنم ک هیشکی توش نمیره بعد شوهرم الان میگه من سهم برادرمم میدم یکی نیس بگه بدبخت مگه چیزی بنامت هست ک تو بخوای سهم بدی اونا خودشون بامن اومدن ک طلاهامو فروختم بعد خواهرشوهرم میگفت بابا بزار برات بمونه زمینا سنت رفته بالا سر پیری لازمت میشه بمن وکالن بده تا برم دنبال کارای ساخت خونه توشون
بروی خودشونم نیاوردن من طلا دادم
برای من مهم نیست من رو این زندگی حسابی باز نکردم منتظرم بچم بزرگ بشه برم بزار خودش بمونه و روزایی ک از دست داده من