بدو بدو رفتم خونه ب خواهرم گفتم راست میگه؟؟ گفت اره گفتم انقد نرو نون بگیر 😆 یهو بابام داد زد اخرین بارت باشه میری نانوایی😡😡.. خلاصه گذشت نانوای ما ول کن نبود دو سال گذشت من دیگه اخرای کلاس هفتم بودم ک مامانم گفت پسر خوبیه فامیله نزدیک خودمی بیا تا نشونت کنن خداییش خانواده عالی هستن💜 مامانم ب مامانش گفت ما تا بزرگ نشه نمیزاریم عروسی کنن گفتن باشه... دیگه رفتیم تو دوران نامزدیو این چیزا😆😆 کم کممیگفت زودتر ازدواج کنیم🙁🙁