داخل اتاق عمل ترس نداره...
ولي اون موقع كه داري ميري سمت اتاق عمل ترس داره (!) چون نميدوني چه شكليه و تجسمي از محيطش نداري...
ولي بمحضي كه ميري داخلش ترست ميريزه... و تمام!
كلن الان كه از ماجرا فاصله گرفتم و دوهفته گذشته، فهميدم تهش هيچي نيست و حيف اونهمه استرسي كه ماها بخاطر كم تجربگيمون بيخودي به خودمون ميديم.
همه ي ماجرا با چشم برهم زدني تموووم ميشه. انگار خواب بوده!
حالا بعدش لذتش شروع ميشه، اولين لذت اين هست كه ميگي آخيششششششششششش بعد اينهمه سال بالاخره تمومش كردم.
انگار يه بار مسئوليت از روي شونههات برداشته ميشه و احساس سبكي ميكني... من اوايل اصلا به بينيم نگاه نميكردم. همينكه ديگه دغدغه دكتر پيدا كردن و مطبگردي نداشتم و ميتونستم به برنامه هاي ديگه فكر كنم كلي خوشحالم كرده بود.
لذتهايي مثل خوشگلتر شدن و اينا هم هست كه اوايل كمه ولي تدريجا با كم شدن ورمت بيشتر حسشون ميكني...
اميدوارم بهترين اتفاق براي بينيت بيفته و بياي اينجا با اخبار خوب و حال خوبت بقيه رو هم خوشحال كني