سلام
مرسط سلما و مینای عزیز که به یادم بودین
بالاخره تموم شد
البته هنوز بیمارستانم
درد نداشتم
خیلیم جالب بهوش اومدم
قبلا دوبار بیهوش شده بودم وقتی هوش میمومدم ناخود اکاه اشک از جشمام میومد
ولی اتدفعه شوهرم میکه همش تو ریکاوری میخندیدی و به من زبون درازی میکردی