بابا و مامانم همیشه دعوا دارند ، بابام به مامانم فحش خیلی خیلی زشت میده اصلا حرف دهنش نمیفهمه
جلو داداش کوچیکم
اون از کودکیم که همش دعوا بود ، در حدی من میترسیدم و استرس میگرفتم که شب ادراری میگرفتم
در حدی من با کمربند یه بار زد که التماسش میکردم که نزن خیلی کوچیک بودم
هیچ وقت دعوا هاشون یادم نمیره
حالا یه عده میان میگن مامانت باید طلاق بگیره ، ما تو روستا هستیم بخاطر جو زندگی نمیشه
هیچ وقت یادم نمیره ، خدایا راضی هستم به رضات
همیشه حواست بهم بوده ، چه شبایی که من گریه کردم ، بغض کردم خوابیدم ولی همش گذشت