2777

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

احتمالا شامی کباب

 سلام!حال همه‌ی ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويندبا اين همه عمری اگر باقی بودطوری از کنارِ زندگی می‌گذرم که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد ونه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!تا يادم نرفته است بنويسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بودمی‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببين انعکاس تبسم روياشبيه شمايل شقايق نيست!راستی خبرت بدهم خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار … هی بخند!بی‌پرده بگويمت چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شدفردا را به فا💖ل نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيداز فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذردباد بوی نامهای کسان من می‌دهديادت می‌آيد رفته بودیخبر از آرامش آسمان بياوری!؟نه ری‌را جان نامه‌ام بايد کوتاه باشدساده باشدبی حرفی از ابهام و آينه،از نو برايت می‌نويسم حال همه‌ی ما خوب است اما تو باور نکن           

من خوراک سبزیجات با مرغ درست کردم

من خود دلم از مهر تو لرزید وگرنهتیرم به خطا می‌رود اما به هدر، نه                           دل خون شده وصلم و لب‌های تو سرخ استسرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه                      با هرکه توانسته کنار آمده دنیابا اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!                      بدخلقم و بدعهد، زبان‌بازم و مغرورپشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟                      یک بار به من قرعه عاشق شدن افتادیک بار دگر، بار دگر، بار دگر… نه!
امان از دست این بچه ها 

من بچه بخوره و نخوره اهمیت نمیدم.. چون هرچی اهمیت بدی بدتر اذیت میکنه و برای جلب توجه بیشتر مدام میگه اینو نمیخوام اونو نمیخوام..مشکل من شوهرمه از بچه ها بدغذا تره.. ده ساله غیر از قرمه و قیمه و مرغ و آبگوشت و عدس پلو وعدسی وپیتزا و استانبولی پلو غذای دیگه ای نخوردیم

هرچیزی بپزم ایراد میگیره..

من وقتی عروس شدم همش برام سوال بود چرا انقدر مادرشوهرم ذوق داره.. یه جور عجیب غریبی ذوق و شوق داشت..نگو از دست پسرش داشته خلاص میشده خوشحال بوده..😁

من بچه بخوره و نخوره اهمیت نمیدم.. چون هرچی اهمیت بدی بدتر اذیت میکنه و برای جلب توجه بیشتر مدام میگ ...

😀😀😀حالا برعکس شوهر من اصلا بدغذا نیست ولی پسرم از بس بد غذاست لاغره نسبت به همسن و سالاش

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827