داستان راستش اولش یکم تکراریه
یه دختره ک اسمش پریرخه
بایه پسره که سیاوشه میخان ازدواج کنن
بعد روز قبل حنابندون پسر عموی دختره با همدستی خاهر دختره صورتشو میسوزونن
بعد مادر پدر دختره خاهر پریرخ ک اسمش پریناز بودو خیلی شبیه پریرخ بودو میزنن جای عروس میبرن که با پسره عروسی کنه
هر کس دیگه ای مینوشت این داستانو اصلا جالب نبود ولی خانم شاهینی فر خیلی دس به قلمش خوبه حتی دوتا از کتاباشم چاپ کرده