2789
عنوان

سقط جنین

| مشاهده متن کامل بحث + 315 بازدید | 29 پست

الهی بگردم یه کوچولوی ناز تو وجودته

شاید خیلی خوشگل باشه شاید خیلی مهربون باشه یا شاید خیلی باهوش و عاقل باشه و حتما خیلی ذوق داره برای اومدن و خودشو داره آماده میکنه

الهی بگردم نازنین کوچولو که هیچکس رو غیر خدا نداری🥺

اخی مثبته😍 چرا سقط اخه، بزار بچت هم بازی داشته باشه

😥😭نمیشه عزیزم هم این یکی هم با هزار مشکل دارم بزرگ میکنم خودم مریضم

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



نه والا من داروهای گیاهی رو نمیدونم  ولی فکر کنم با آویشن و زعفران و اینا هم میشه با توجه به س ...

وای منکه یکساله گذشته از سزارینم

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
نمیدونم دو روز از موعود گذشته بی بی زدم مثبته

سرخود کاری نکن. 

از یه جا شنیدم طرف زعفران خورده برای سقط، چون حجمش زیاد بوده، به بیمارستان نرسیده😰

بشین بیشتر فکر کن. 

شک نکن چیزی که ناخواسته خدا بهت میده خیر و مصلحتش بیشتر از چیزیه که خودمون میخوایم. 


بکشید ما را ملت ما بیدار تر میشود🖤شعارهامونم عوض نشد✋شهادت رهبر من رو خیلی ناراحت کرد،شکستم، مثل یه ادمی که یتیم شده ولی بلند شدم چون شهادت اغاز زندگیه و الان وقت عزاداری نیست.خداروشاکرم که رهبرم شهید شد،حیف بود مرد بزرگ و شجاعی که همیشه حواسش به ما بود، و حتی فرار نکرد و به مخفیگاهش پناه نبرد، به مرگ طبیعی فوت کنند.اسم پدرمون باید جهانی میشد، باید همه دل هامون یکی میشد. اقامون با افتخار شهید شد و حالا ما با هم متحد شدیم.اتحاد الانمون، برکت شهادت اقامونه اثره خونیه که به ناحق ازشون ریخته شد.این شب ها بیشتر از هر موقع دیگه ای به مردم کشورم افتخار میکنم. به همسایه مون افتخار میکنم، به دوستم، به خانواده ام، به تک تک ادم های محله مون،به مردم کشورم....وقتی میبینم دختر عمه ام که سالیانه کشف حجاب کرده الان به احترام ما و شهدامون حجاب میکنه ، معنای واقعی اتحاد رو میفهمم.وقتی میبینم همسایه ای که تاحالا ندیدم بره راهپیمایی، این شب ها یه پرچم دست بچه هاش میده و پا به پای ما میاد تجمع و شعار علیه ظلم میده .وقتی میبینم کافه محله که اهنگش کل محله رو میگرفت، شبای عزاداری مون، قهوه رایگان به مردم میدهوقتی میبینم دختر بیحجاب محله با حقوقی که کلی براش زحمت کشیده، عکس رهبر چاپ میکنه و بین ماها پخش میکنه.یا اون نوجوان هایی که تا دیروز وقتی من رو میدیدند بهم تیکه مینداختن، الان شدن رهبر های کاروان های عزاداری مون.همه اینا دلم رو گرم میکنه به برکت خون پدر شهید مون.و مطمئنم خون شهید دل ها رو کن فیکون میکنه.این شب ها من و مردم کشورم با هم یکدل شدیم،با هم برای رهبرمون گریه کردیم،با هم برای دانش اموزان شهید مون عزاداری کردیم، با هم به نیروهای نظامی مون افتخار کردیم، با هم یکصدا شدیم و امروز در نقطه ایستادم که مردم حقیقی کشورم رو شناختم.هممون یه چیزی میخوایم، اونم شکست ظالم و خفت وطن فروشه . و قطعا روزی این خواسته مامحقق میشه و این جنگ هم با همه سختی هایی که داره، با پیروزی تموم میشه. و اینبار ما تا اخرین توان پای کار کشور مون میمونیم. چون چیزی برای از دست دادن نداریم، از جان عزیز تر داشتیم که شهید شد.... حالا ماییم و قدرتی که امام و رهبر شهید مون بهمون دادن. ملتی که تا لحظه اخر پای کشورش میمونه. ما ملت ایران، ملت امام حسینیم. تا اخرین نفس از خون شهید هامون دفاع می کنیم.

وای منکه یکساله گذشته از سزارینم

خب پس با قرص یه مقدار ریسک داره 

حتما از یه ماما یا پزشک کمک بگیرید. و تحت نظر باشید 

بعد از سقط هم حتما برید سونو که بقایا نمونده باشن. 

    میشه برای رسیدنم به بزرگترین آرزوم دعا کنید 🙏❤️                            
😥😭نمیشه عزیزم هم این یکی هم با هزار مشکل دارم بزرگ میکنم خودم مریضم

میدونم قشنگم. من جات نیستم که درک کنم. 

اما میدونی الان رفتم تاپیک هات رو خوندم، اولین تاپیکت مال سال 98 و در انتظار مثبت شدن بی بی چک و مادر شدنی. اون روزا التماس میکردی برای چنین روزی، اما امروز... 

در هر حال هر جور خودت صلاح میدونی، عمل کن. 

بکشید ما را ملت ما بیدار تر میشود🖤شعارهامونم عوض نشد✋شهادت رهبر من رو خیلی ناراحت کرد،شکستم، مثل یه ادمی که یتیم شده ولی بلند شدم چون شهادت اغاز زندگیه و الان وقت عزاداری نیست.خداروشاکرم که رهبرم شهید شد،حیف بود مرد بزرگ و شجاعی که همیشه حواسش به ما بود، و حتی فرار نکرد و به مخفیگاهش پناه نبرد، به مرگ طبیعی فوت کنند.اسم پدرمون باید جهانی میشد، باید همه دل هامون یکی میشد. اقامون با افتخار شهید شد و حالا ما با هم متحد شدیم.اتحاد الانمون، برکت شهادت اقامونه اثره خونیه که به ناحق ازشون ریخته شد.این شب ها بیشتر از هر موقع دیگه ای به مردم کشورم افتخار میکنم. به همسایه مون افتخار میکنم، به دوستم، به خانواده ام، به تک تک ادم های محله مون،به مردم کشورم....وقتی میبینم دختر عمه ام که سالیانه کشف حجاب کرده الان به احترام ما و شهدامون حجاب میکنه ، معنای واقعی اتحاد رو میفهمم.وقتی میبینم همسایه ای که تاحالا ندیدم بره راهپیمایی، این شب ها یه پرچم دست بچه هاش میده و پا به پای ما میاد تجمع و شعار علیه ظلم میده .وقتی میبینم کافه محله که اهنگش کل محله رو میگرفت، شبای عزاداری مون، قهوه رایگان به مردم میدهوقتی میبینم دختر بیحجاب محله با حقوقی که کلی براش زحمت کشیده، عکس رهبر چاپ میکنه و بین ماها پخش میکنه.یا اون نوجوان هایی که تا دیروز وقتی من رو میدیدند بهم تیکه مینداختن، الان شدن رهبر های کاروان های عزاداری مون.همه اینا دلم رو گرم میکنه به برکت خون پدر شهید مون.و مطمئنم خون شهید دل ها رو کن فیکون میکنه.این شب ها من و مردم کشورم با هم یکدل شدیم،با هم برای رهبرمون گریه کردیم،با هم برای دانش اموزان شهید مون عزاداری کردیم، با هم به نیروهای نظامی مون افتخار کردیم، با هم یکصدا شدیم و امروز در نقطه ایستادم که مردم حقیقی کشورم رو شناختم.هممون یه چیزی میخوایم، اونم شکست ظالم و خفت وطن فروشه . و قطعا روزی این خواسته مامحقق میشه و این جنگ هم با همه سختی هایی که داره، با پیروزی تموم میشه. و اینبار ما تا اخرین توان پای کار کشور مون میمونیم. چون چیزی برای از دست دادن نداریم، از جان عزیز تر داشتیم که شهید شد.... حالا ماییم و قدرتی که امام و رهبر شهید مون بهمون دادن. ملتی که تا لحظه اخر پای کشورش میمونه. ما ملت ایران، ملت امام حسینیم. تا اخرین نفس از خون شهید هامون دفاع می کنیم.

خب پس با قرص یه مقدار ریسک داره  حتما از یه ماما یا پزشک کمک بگیرید. و تحت نظر باشید  بع ...

ممنونم عزیزم باشه

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
ممنونم عزیزم باشه

خواهش میکنم عزیزم ♥️

امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشید و هر چی به صلاحتونه اتفاق بیفته براتون. 

    میشه برای رسیدنم به بزرگترین آرزوم دعا کنید 🙏❤️                            
میدونم قشنگم. من جات نیستم که درک کنم.  اما میدونی الان رفتم تاپیک هات رو خوندم، اولین تاپیکت ...

اره من اگه مریض نبودم با جون دل قبولش میکردم ولی خدا نزاشت ذوق بچمو داشته باشم از حاملگی قبلی تاحالا مریضی سختی گرفتم همش درگیر بیمارستان بودم تا الان اصلا نتونستم به بچم برسم طفلک فقط ۶ ماه شیر خورد حالا بازم 😔

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
اره من اگه مریض نبودم با جون دل قبولش میکردم ولی خدا نزاشت ذوق بچمو داشته باشم از حاملگی قبلی تاحالا ...

چه بیماری؟ البته اگه دوست داری بگو عزیزم


بکشید ما را ملت ما بیدار تر میشود🖤شعارهامونم عوض نشد✋شهادت رهبر من رو خیلی ناراحت کرد،شکستم، مثل یه ادمی که یتیم شده ولی بلند شدم چون شهادت اغاز زندگیه و الان وقت عزاداری نیست.خداروشاکرم که رهبرم شهید شد،حیف بود مرد بزرگ و شجاعی که همیشه حواسش به ما بود، و حتی فرار نکرد و به مخفیگاهش پناه نبرد، به مرگ طبیعی فوت کنند.اسم پدرمون باید جهانی میشد، باید همه دل هامون یکی میشد. اقامون با افتخار شهید شد و حالا ما با هم متحد شدیم.اتحاد الانمون، برکت شهادت اقامونه اثره خونیه که به ناحق ازشون ریخته شد.این شب ها بیشتر از هر موقع دیگه ای به مردم کشورم افتخار میکنم. به همسایه مون افتخار میکنم، به دوستم، به خانواده ام، به تک تک ادم های محله مون،به مردم کشورم....وقتی میبینم دختر عمه ام که سالیانه کشف حجاب کرده الان به احترام ما و شهدامون حجاب میکنه ، معنای واقعی اتحاد رو میفهمم.وقتی میبینم همسایه ای که تاحالا ندیدم بره راهپیمایی، این شب ها یه پرچم دست بچه هاش میده و پا به پای ما میاد تجمع و شعار علیه ظلم میده .وقتی میبینم کافه محله که اهنگش کل محله رو میگرفت، شبای عزاداری مون، قهوه رایگان به مردم میدهوقتی میبینم دختر بیحجاب محله با حقوقی که کلی براش زحمت کشیده، عکس رهبر چاپ میکنه و بین ماها پخش میکنه.یا اون نوجوان هایی که تا دیروز وقتی من رو میدیدند بهم تیکه مینداختن، الان شدن رهبر های کاروان های عزاداری مون.همه اینا دلم رو گرم میکنه به برکت خون پدر شهید مون.و مطمئنم خون شهید دل ها رو کن فیکون میکنه.این شب ها من و مردم کشورم با هم یکدل شدیم،با هم برای رهبرمون گریه کردیم،با هم برای دانش اموزان شهید مون عزاداری کردیم، با هم به نیروهای نظامی مون افتخار کردیم، با هم یکصدا شدیم و امروز در نقطه ایستادم که مردم حقیقی کشورم رو شناختم.هممون یه چیزی میخوایم، اونم شکست ظالم و خفت وطن فروشه . و قطعا روزی این خواسته مامحقق میشه و این جنگ هم با همه سختی هایی که داره، با پیروزی تموم میشه. و اینبار ما تا اخرین توان پای کار کشور مون میمونیم. چون چیزی برای از دست دادن نداریم، از جان عزیز تر داشتیم که شهید شد.... حالا ماییم و قدرتی که امام و رهبر شهید مون بهمون دادن. ملتی که تا لحظه اخر پای کشورش میمونه. ما ملت ایران، ملت امام حسینیم. تا اخرین نفس از خون شهید هامون دفاع می کنیم.

آبجی میشه بپرسم چه مشکلی داری؟ 😢

آبجی انصافا خودت میدونی سقط گناهه

انصافا فکر نکن یه موضوع عادیه ها

شیرازم تسلیت🖤ایرانم تسلیت💔مالک را گفتند، چگونه است که تو هیچ وقت راه را گم نمیکنی؟✨                                                             در پاسخ گفت : چون در فتنه ها چشم به انگشت اشاره ی علی دارم 💙 عزیزان درخواست دوستی ندید⛔⛔⛔⛔
آبجی میشه بپرسم چه مشکلی داری؟ 😢 آبجی انصافا خودت میدونی سقط گناهه انصافا فکر نکن یه موضوع عادیه ...

😔😔😭میدونم ولی ممکنه دیگه خودم نباشم

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
کیست ریه

برا بارداری خطرناکه؟ 


بکشید ما را ملت ما بیدار تر میشود🖤شعارهامونم عوض نشد✋شهادت رهبر من رو خیلی ناراحت کرد،شکستم، مثل یه ادمی که یتیم شده ولی بلند شدم چون شهادت اغاز زندگیه و الان وقت عزاداری نیست.خداروشاکرم که رهبرم شهید شد،حیف بود مرد بزرگ و شجاعی که همیشه حواسش به ما بود، و حتی فرار نکرد و به مخفیگاهش پناه نبرد، به مرگ طبیعی فوت کنند.اسم پدرمون باید جهانی میشد، باید همه دل هامون یکی میشد. اقامون با افتخار شهید شد و حالا ما با هم متحد شدیم.اتحاد الانمون، برکت شهادت اقامونه اثره خونیه که به ناحق ازشون ریخته شد.این شب ها بیشتر از هر موقع دیگه ای به مردم کشورم افتخار میکنم. به همسایه مون افتخار میکنم، به دوستم، به خانواده ام، به تک تک ادم های محله مون،به مردم کشورم....وقتی میبینم دختر عمه ام که سالیانه کشف حجاب کرده الان به احترام ما و شهدامون حجاب میکنه ، معنای واقعی اتحاد رو میفهمم.وقتی میبینم همسایه ای که تاحالا ندیدم بره راهپیمایی، این شب ها یه پرچم دست بچه هاش میده و پا به پای ما میاد تجمع و شعار علیه ظلم میده .وقتی میبینم کافه محله که اهنگش کل محله رو میگرفت، شبای عزاداری مون، قهوه رایگان به مردم میدهوقتی میبینم دختر بیحجاب محله با حقوقی که کلی براش زحمت کشیده، عکس رهبر چاپ میکنه و بین ماها پخش میکنه.یا اون نوجوان هایی که تا دیروز وقتی من رو میدیدند بهم تیکه مینداختن، الان شدن رهبر های کاروان های عزاداری مون.همه اینا دلم رو گرم میکنه به برکت خون پدر شهید مون.و مطمئنم خون شهید دل ها رو کن فیکون میکنه.این شب ها من و مردم کشورم با هم یکدل شدیم،با هم برای رهبرمون گریه کردیم،با هم برای دانش اموزان شهید مون عزاداری کردیم، با هم به نیروهای نظامی مون افتخار کردیم، با هم یکصدا شدیم و امروز در نقطه ایستادم که مردم حقیقی کشورم رو شناختم.هممون یه چیزی میخوایم، اونم شکست ظالم و خفت وطن فروشه . و قطعا روزی این خواسته مامحقق میشه و این جنگ هم با همه سختی هایی که داره، با پیروزی تموم میشه. و اینبار ما تا اخرین توان پای کار کشور مون میمونیم. چون چیزی برای از دست دادن نداریم، از جان عزیز تر داشتیم که شهید شد.... حالا ماییم و قدرتی که امام و رهبر شهید مون بهمون دادن. ملتی که تا لحظه اخر پای کشورش میمونه. ما ملت ایران، ملت امام حسینیم. تا اخرین نفس از خون شهید هامون دفاع می کنیم.

تنگی نفس دارم تو حاملگی قبلیم دچار شوک شدم دوماه بیمارستان بودم

چی بگم😔

بهتره زیر نظر متخصص باشی عزیزم. 

اگر خطرناک باشه براتون، دکتر خودش سقط میکنه قانونی

بکشید ما را ملت ما بیدار تر میشود🖤شعارهامونم عوض نشد✋شهادت رهبر من رو خیلی ناراحت کرد،شکستم، مثل یه ادمی که یتیم شده ولی بلند شدم چون شهادت اغاز زندگیه و الان وقت عزاداری نیست.خداروشاکرم که رهبرم شهید شد،حیف بود مرد بزرگ و شجاعی که همیشه حواسش به ما بود، و حتی فرار نکرد و به مخفیگاهش پناه نبرد، به مرگ طبیعی فوت کنند.اسم پدرمون باید جهانی میشد، باید همه دل هامون یکی میشد. اقامون با افتخار شهید شد و حالا ما با هم متحد شدیم.اتحاد الانمون، برکت شهادت اقامونه اثره خونیه که به ناحق ازشون ریخته شد.این شب ها بیشتر از هر موقع دیگه ای به مردم کشورم افتخار میکنم. به همسایه مون افتخار میکنم، به دوستم، به خانواده ام، به تک تک ادم های محله مون،به مردم کشورم....وقتی میبینم دختر عمه ام که سالیانه کشف حجاب کرده الان به احترام ما و شهدامون حجاب میکنه ، معنای واقعی اتحاد رو میفهمم.وقتی میبینم همسایه ای که تاحالا ندیدم بره راهپیمایی، این شب ها یه پرچم دست بچه هاش میده و پا به پای ما میاد تجمع و شعار علیه ظلم میده .وقتی میبینم کافه محله که اهنگش کل محله رو میگرفت، شبای عزاداری مون، قهوه رایگان به مردم میدهوقتی میبینم دختر بیحجاب محله با حقوقی که کلی براش زحمت کشیده، عکس رهبر چاپ میکنه و بین ماها پخش میکنه.یا اون نوجوان هایی که تا دیروز وقتی من رو میدیدند بهم تیکه مینداختن، الان شدن رهبر های کاروان های عزاداری مون.همه اینا دلم رو گرم میکنه به برکت خون پدر شهید مون.و مطمئنم خون شهید دل ها رو کن فیکون میکنه.این شب ها من و مردم کشورم با هم یکدل شدیم،با هم برای رهبرمون گریه کردیم،با هم برای دانش اموزان شهید مون عزاداری کردیم، با هم به نیروهای نظامی مون افتخار کردیم، با هم یکصدا شدیم و امروز در نقطه ایستادم که مردم حقیقی کشورم رو شناختم.هممون یه چیزی میخوایم، اونم شکست ظالم و خفت وطن فروشه . و قطعا روزی این خواسته مامحقق میشه و این جنگ هم با همه سختی هایی که داره، با پیروزی تموم میشه. و اینبار ما تا اخرین توان پای کار کشور مون میمونیم. چون چیزی برای از دست دادن نداریم، از جان عزیز تر داشتیم که شهید شد.... حالا ماییم و قدرتی که امام و رهبر شهید مون بهمون دادن. ملتی که تا لحظه اخر پای کشورش میمونه. ما ملت ایران، ملت امام حسینیم. تا اخرین نفس از خون شهید هامون دفاع می کنیم.

😔😔😭میدونم ولی ممکنه دیگه خودم نباشم

آبجی یعنی دکتر گفته نگه داری برات خطر داره😢؟ 

ان شالله خدا کاری کنه بهترین کارو کنی😞

شیرازم تسلیت🖤ایرانم تسلیت💔مالک را گفتند، چگونه است که تو هیچ وقت راه را گم نمیکنی؟✨                                                             در پاسخ گفت : چون در فتنه ها چشم به انگشت اشاره ی علی دارم 💙 عزیزان درخواست دوستی ندید⛔⛔⛔⛔
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز