دقیقااااا
ببین عقد بودم مادربزرگ پدری شوهرم که با اینا زندگی میکرد فوت کرد وسوهرم وخواهراش خیلی وابسته ش بودن وحالشون بد بود من کمک حال مادرشوهرم بودم توکارا
این دیگه شد برمن وظیفه 😒😒😒
من سرکار میرفتم کل هفته رو جالبه یه بار دم عید گفت تعطیل شدی بریم کارای مادرمنو بکن خونه شو تمیز کن
منم گفتم وا من وقت نمیکنم که با دخترات برو گفت نه دخترام باشوهراشون میرن گردش و تفریح وقت نمیکنن توبیا😶😶😶
یا هر روز توخونه ما دعوا می نداخت به شوهرم میکف زنت نمیاد تو خونه من کارکنه جالبه دوتا دختر مجردداشت و بعدشم عقد کردن وفعلا کنار مادرشون بودن ولی ازمن توقع داشت
مدت هاست کمکش نمیکنم ینی وقت نمیکنم کمترشده توقعش ولی بازم ولم نمیکنه
هی میگم کاش دستم می شکست اون موقع 😑😑😑