هیچی شوهرم اومد خیلی ناراحت بود قبل اینکه بیاد مادرشوهرم اومد دنبالم گفت چرا نمیای گفتم سرم درد میکنه گفت یه قرص بخور بیا منم چیزی نگفتم بعدش شوهرم اومد کلی ناراحت بود و هی میگفت بریم و میخواست به زور لباس تنم کنه و نشسته بودیم که مادرشوهرم اومد گفت پس کی میخواین بیاین دیگه نزدیکع برن شوهرمم گفت از خانوم بپرس بعدش مادرشوهرم گفت چرا چیشده مگه چرا نمیاین منم گفتم هم سرم درد میکنه هم دندونم بعد گفت قرص بخور بیا خب ما میریم خونه خاله ی شوهرم همه عروساش از جلوی ما اونجان منم گفتم نمیشه که هروقت مهمون داشتین ما بیایم بعد میگفت نه زشته بیاین الان میگن با هم قهریم منم دیگه جواب ندادم و شوهرم گفت یه زنگ بزن به... (مادر من) ببینم این حرفای دخترشو بشنوه چی میگه!(چون من خیلی دوسش دارم و رو حرفش حرف نمیزنم)یه جورایی مثل بچه ها میخواست منو بترسونه😂😂😂منم گفتم زنگ بزن بعدش مادرشوهرم رفت و گفت بیاین منتظرم
وقتی رفت من رفتم سراغ ساکم و گفتم من دیگه یه لحظم اینجا نمیمونم میرم خونه بابام شوهرمو میگی جا خورد انگار برق بهش وصل کردن😐گفت کجا میری چی میگی همش میخواست جلومو بگیره و ساکو از دستم میکشید منم گفتم خسته شدم از دستت از دست این زورگوییات منوتو به درد هم نمیخوریم اونم هی میگفت غلط کردم و اصن نمیریم و ببخشید و فقط اروم باش تو و حرفای عاشقانه و این چیزا یکم که اروم تر شدیم گفت همین یه بار بخاطر من بیا دیگه نمیخواد بریم.منم بخاطرش حاضر شدم رفتیم و اخرشب که خونه خودمون بودیم موقع خواب گفتم خوبه دیگه همین یه بار بود من دیگه نمیاما دیدم ارع زد زیر حرفش نه هروقت میان ما باید بریم بازم بحثمون شد و من قهر کردم بازم اومد منت کشی ولی حرف از اینکه دیگ نمیریم نزد
فعلا اشتییم ولی حل نشد این مشکل