بچه ها من دارم خونه تکونیو شروع می کنم بعد گفتم کارگر بیاد طی سال همیشه کارگرام خانومن برای شستن پرده و دیوارا میگم مرد بیاد بعد من اینو میشناسم برای کل خانواده مون همین آقا میاد
بهش گفتم لااقل جمعه رو سر کار نرو من بگم کارگر بیاد بعد گفت نمیشه و کار دارمو کارام عقبه و... اینا
خلاصه روزی که خواستم بگم کارگر مرد بیاد گفتم مامانم بنده خدا بیان مامانم اومدن اما وقت دکتر داشتن زودتر رفتن قرار بود اولن کارگر هم همزمان با مامانم بره دومن شوهرمم یکم زودتر بیاد اما یکم کار کارگرم بیشتر طول کشید بعد شوهرم اومد خونه دید کارگر هنوز تو خونه ست
باور کن نیم ساعتم نبود که مامانم رفته بود من با این تنها بودم بعدم این بنده خدا اصن داشت تراسو میشست درم باز بود
نمی دونی وقتی کارگر رفت شوهر من چه قشقرقی به پا کرد
که برای چی با کارگر تنها بودی باید می گفتی زودتر بره
هر چی بهش گفتم بابا نیم ساعتم نیست که مامانم رفته
گفت چه فرقی داره نیم ساعت یا ده ساعت
انقدر بحث و جدل کرد خستگی به جونم موند بعدشم رفت تو قیف
بعدشم بهش گفتم خیلی ناراحتی دفعه بعد خودت خونه باش بقیه خودشون کارو زندگی دارن
من خودم که ولقعا دوس نداشتم تنها باشم اصن دوس داشتم همسرمم باشه کمکم کنه چون مامانم بنده خدا کمرشم درد می کنه همیشه ام میاد کمکم