بچه ها پدرشوهرم از اون خاله زنکاس،خیلی بد ،کلا فتنه به پا میکنه ،شب یلدایی خونشون بودیم بعد که رفتیم زنگ زد به شوهرم هر چی از دهنش درآمد بهم گفت ،شوهرم گفت دیگه حق نداری بری خونشون،ما یه شهر دوریم ازشون،حالا زنگ زدن فردا میان خونمون ،مثل اینکه میخوام برن آزمایش ،شوهرم پرستاره بیمارستانه اون میرن ،بچه ها آنقدر اعصابم به ریخته که نگو چیکار کنم راهنماییم کنید ،خسته شدم از دستش آنقدر گریه کردم رگ دستم میکشه از همون شب به بعد استوری میزاره راه براه منظورم مستقیم منم باورتون نمیشه ،حالا شوهرم میگه برو خونه دوستت نباش ،مگه میشه آخه،بچه ها واقعا دارم اذیت میشم،کمکم کنید