سلام بچه ها میخوام ماجرای زندگیمو بگم ک هم درددل کرده باشم و آروم شم هم ی چیزایی رو واسه اونایی ک از زندگی من خبر ندارن و فقط قضاوت میکنن روشن کنم از قبل تایپ کردم تیکه تیکه میذارم ک خوندنش راحت باشه خلاصه هم میگم ک زیاد وقتتونو نگیره
فامیل نزدیک بود و ب قول خودش از بچگی دوسم داشت ولی من دوسش نداشتم اصن بچه بودم تو این فازا نبودم اومد خواستگاری هیشکی راضی نبود اینکارو کرد ک مجبورشم باهاش ازدواج کنم
همیشه از اینکه برم انحراف بینیم رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید
اون از خداشه ازدواج کنیم ولی من میترسم صبح پیام داده میخوام با داداشت حرف بزنم من گفتم صب کن قبلا خو ...
خب اگه میخوادت چه اشکالی داره بهش فرصت بده ولی بازم میگم تا رسمی ازدواج نکردین این بار نذار بهت دست بزنه اینجوری ارزشت براش بیشتر میشه مردا همینن تا در دسترسشون قرار بگیری خسته میشن حتی اگه خیلی دوستت داشته باشن
تو که آخر گره رو باز میکنی پس چرا امروز و فردا میکنی. میشه برای خواسته دلم صلوات بفرستی