ازش سرد شد، ازینکه خودشو گم کرده، بردتش اسایشگاه پیش باباش، دختره با باباش بد برخورد کرد که بابای من نیستیو اینا، جواد هم شوکه شد خوشش نیومد اینو مرضیرو باهم مقایسه کرد این کجا و آن کجا، اون چجوری از باباش دفاع میکرد و ایشون، و میدونست مژگان هم دوسش نداره سردو بی احساسه میگه اگه وصیت مامان نبود نمیومدیم! بیچاره بابای مژگان چقد گریه کرد دلش شکست