منم😔
دختر کوچیکه خونه بودم چند سال پیش عقد کردم
خیلی شرایط فرق میکرد تا الان خیلی سختی کشیدم تا خونمون یه جای رسیده
تا الان یه خواستگار برا آبجیم اومد اون بزرگتره
از وقتی کوچیک بودم دوردونه مامانم اون بود😏
همه کار های خونه از لحاظ بیرون رفتن جهاز خریدن و کار های بانکی همش خودم چون خانم بدش میومد بره بیرون
برا آزمایش خون همه کار ها رو من انجام دادم
اصلا مامانم با خانواده همسر من یه برخورد دیگه داشت و واقعا اونا هم کم گذاشتن و بحثی نیست که خانواده اینا خیلی بهتر هستن
امشب خونمون بودن چیزی کم نزاشتم
ولی
یه پلاستیک داده بودن مامانم بده آبجیم داماد داده بود
گفتم آبجی برو ببین چی داخلشه
مامانم برگشت بهم گفت به تو ربطی نداره 😔😔😔
جلو دیگران خیلی خودمو سخت نشون میدم و ارتباط جمعی خونه خودمم ولی دلم پر شد الآنم زیر پتو دارم درد و دل میکنم
هفته پیش هم بهم گفت تو حسودی فقط به خاطر اینکه به آبجیم گفتم بابا کارگر هست یه لباس فعلا بگیر😔
من همش ۲۳ سالمه😥
دلم نمیاد بد هم بهش بگم
اینا همش از سادگی خودمه💔