خب مادربزرگم اینا میگن ما از قبل دعوت کرده بودیم و درستم میگن چون قرار بود مثل هر سال اونجا باشیم و برادرشوهرم گفته بود تا اخر شب سر کاره
یهو دیروز داییم اومدنش کنسل شد از اینورم جاریم زنگ زد که شوهرم زوذتر میاد خونه شما اگه میتونید بیاید اینجا
منم فکر کردم خب شوهرم اونجا تنهاست به ذهنم اومد اینکارو کنیم
البته به مادرمم گفتم و مادرم چون همیشه هوای شوهرمو داره گفت اره فکر خوبیه منم به حاریم گفتم میایم
یهو خبر به خاله ها رسید همه خراب شدن سر من بدبخت🥴