من تا ۴ سال پیش روشم مثل خیلی از شما بود .محبت می کردم و می گذاشتم به حساب اینکه.. وظیفه دارم به همه محبت کنم و می خواستم همه رو از خودم راضی نگه دارم .
ولی یه جایی شکستم ...خیلی حس بدی داشتم چون تمام کسانی که براشون از جون مایه گذاشته بودم توی سخت ترین روزهام منو تنها گذاشتن .سرنماز یهو می زدم گریه ...
موقع غذا پختن بی اختیار اشکهام می ریخت ....
اگه یه آهنگ غمگین به گوشم می خورد ناگهان گریم می گرفت ... خیلی حس بدیه، چون یکدفعه احساس می کنی زیر پات خالی شده و کسی رو نداری.
مثل درختی بودم که با تبر قطعش کردند .. .نمی خوام بگم جریان چی بود ولی از پدر و مادر خودم،دلم شکست سر اینکه بین من و برادرانم تبعیض قائل شدند.
من بعداز مدتی حالم خوب شد و اونها رو بخشیدم ولی
از اون به بعد از هیچ کس توقع و انتظاری ندارم حتی از بچه خودم ...اگر محبتی به کسی داشته باشم فقط از روی میل و خواسته خودمه و دیگه توقع ندارم برام جبران کنه.اگر جایی دعوت بشم و دلم نخواد برم ،بدون رو دروایسی بهشون میگم و نه گفتن برام راحت شده ،در صورتی که قبلا ۳روز با خودم می جنگیدم که برای شاد کردن کسی کاری رو انجام بدم .اصلا از کسی گله نمی کنم و گذشته ها رو فراموش کردم ...الان از زندگی بیشتر لذت میبرم چون به میل خودم زندگی می کنم نه به میل دیگران.🌹