نگو به نظرم
با تمام وجود درکت میکنم
یکی از اقوام ما هم این بلا سرش اومد
پسره یه آدمِ بی زبون و ساده و مهربون و مظلومه
زنش رفت با این و اون دوست شد حتی کارش به جایی رسیده بود که پسر میاورد خونه
پسره وقتی که میخواست بره خونش زنگ میزد میگفت من دارم میام که مبادا کسی تو خونش باشه فقط بخاطر آبروش تحمل میکرد
پارسال بعد از ۴ سال تحمل جدا شد اونم به واسطه ی بابام