2777
2789
قربونت برم چ خبر؟

هیچی امروز مشغول شستوشو و تمیز کاری خونه 

اگر اسلام دست و بالمون را نبسته بود همه پسرا دانشگاهمون را از دم بوس میکردم و گاز میگرفتم خواهشا ادا تنگا رو واسه ما در نیارید باشه

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

عزیزم این دوتا چی میگفتن

نمیدونم نفهمیدم فازشون چی بود فکر کنم نفوذی بودن میخاستن تاپیک رو بترکونند 

اگر اسلام دست و بالمون را نبسته بود همه پسرا دانشگاهمون را از دم بوس میکردم و گاز میگرفتم خواهشا ادا تنگا رو واسه ما در نیارید باشه
باش هرچی شما میگین ما همونیم😂🖐🏻

ریپ نکن بفنا میریم یه وقت ها 🤣🤣🤣

اگر اسلام دست و بالمون را نبسته بود همه پسرا دانشگاهمون را از دم بوس میکردم و گاز میگرفتم خواهشا ادا تنگا رو واسه ما در نیارید باشه
عجب آدمایی😐😂با هم اومدن از قبل همانگ کردع بودن😂😐

آره این طوری میکفتن که ما بیفتیم به جونشون و بعدشم گزارش بزنند بدونه اصل دادن و معرفی کردن خودشون 🤣

اگر اسلام دست و بالمون را نبسته بود همه پسرا دانشگاهمون را از دم بوس میکردم و گاز میگرفتم خواهشا ادا تنگا رو واسه ما در نیارید باشه
حالا داغه هیچ حالیش نیست 🤣🤣🤣🤣

بعد از ۲ سال و خورده ای(حدودا ۳ سال)هنوز داغم و حالیم نی؟

که از اون ۳ سال ۱۰ ماهش لو باهم زندگی کردیم زیر یه سقف...

بعید میدونم🤔

همون روحم که رو دکل بود =)))💙💜❤😁🖐
هوووم😂🖐🏻

فاطی ریپ نکن لایک نکن اعلاناتم جرررررررر خورد سوخت 🤣🤣🤣🤣🤣

اگر اسلام دست و بالمون را نبسته بود همه پسرا دانشگاهمون را از دم بوس میکردم و گاز میگرفتم خواهشا ادا تنگا رو واسه ما در نیارید باشه

بچه ها اینایی که براتون مینویسم زندگیه خودمه فقط بخواطر نازنین میگم که خودشو جمع و جور کنه

میدونین دیگه اسمم ایناره ۲۰ سالم باهم بچه محل بودیم اسمش وحید بود خودش اومد طرفم با درخواست و واسطه تا اونموقع فقط پسرهارو مسخره میکردم رابطه جدی نداشتم خر شدم و فبول کردم یه مدت گذشت و گذشت دیوانه وار عاشقش شدم دیوانش شدم به گفته خودش عاشقم بود ولی هه به دروغ دوسال گذشت دوسالی که یه لحظه از هم بیخبر نبودیم فقط هرازگاهی حرف از رابطه میزد که با قهر من تموم میشد منت کشی وحید قشنگ یادمه اخرای سال ۹۹ بود کهگفت  بیام با بابات حرف بزنم تو محل راحت باشیم قبول کردم ولی بابام فقط یه کلمه داشت نه نه نه داداشمم موافق بابام بود میگف لاته بدرد زندگی نمیخوره ولی منه بی صفت عوضی از حرفم برنگشتم میگفتم یا وحید یا مرگ 😔😔بابام ساعتها پام میشست و میگف ولش کن داداش مهربونم اخخخ بمیرم برات  داداشم همه کاری کرد نصیحت ناز و محبت ختی کتک این اخریا خودش و میزد و میگف خودتو بدبخت نکن وحید بدرد زندگی نمیخوره ولی من اشغال انگار طلسم شده باشم فقط وحید😔😔😔😭

عید شد و رفت خونه ما عزا خونه بود یه خودکشی ناموفق کردم و بابام کم اورد و قبول کرد قرار شد بیان اومدن حرف زدیم تو این مدت وحید مضطرب بود حسش میکردم ولی دم نزدم .قرار شد ۲۸ اردیبهشت عقد کنیم.

همه چی خوب تا اون روزه کذایی😭😭😭

بهم زنگ زد گفت مامان خونه نیست ژل مو ندارم بخر برام بیار  خونه هامون دوتا کوچه فاصله داشت قبول کردم بدون لحظه ای تعلل بهش اعتماد داشتم اونقدری عاشقش بودم که صدای نا متعادلشو حس نکردم  گرفتم و رفتم پامو که گذاشتم تو حیاطشون اومد سمتم بغلم کرد بودی تندی از دهنش میومد دیدم مست کرده خواستم از بغلش بیام بیرون که نزاشت اخه همه تو محل میدونستن ما ماله همیم راحت رفت و امد داشتیم ببخشین بچه ها گفتنشون حالم و بد میکنه ولی نامرد با وحشی گریه تمام و مشت و لگد و فوحش کارشو کرد حالم بد بود اونم انقدر خورده بود غرق خواب بود به بدبختی خودمو رسوندم خونه ازش بدم اومده بود بهش پیام دادم گفت میام حرف میزنیم قبول نکردم گفت میام چندروزی سرم شلوغه کارای عقده میام میبینمتاونقدری خر بودم که حتی نپرسیدن حالمو ازش یه دل نگرفتم نگران بودم ولی ته دلم به عقدمدن خوش بود 😭😭😭😭😭ولی خوشی یه روزه بود ۲۷  اردیبهشت یه روز مونده به عقدمون اومد با سردی تموم بهم گفت ازم خستست از این بچه بازی ها بهم گفت بسه هرجی اویزونم بود 😭😭😭😭😭😭بخدا که اگه اویزونش باشم فقط عاشقش بودم همین محمد دیوونه شد افتاد روش تا خورد میزد تو اون حال خرابم داشتم جداشون میکردم نمیخواستم وحید اسیب ببینه 😭😭😭😭😭و اون رفت بیرحمانه ظالمانه رفت و من به خودم قول دادم به کسی نگم باهام چیکار کرده میدونستم محمد زندش نمیزاره نگفتمو ریختم تو خودم همه چی بهم ریخت بابام دیگه نگام نکرد محمد از کنارمم رد نشد مامان مهربونم پیر شد ابروی بابای ابرو دارم رفت کمرش شکست تصمیم و گرفتم اونقدری پول داشتم که مستقل بشم مستقل شدم کار پیدا کردم بخدا که باورم  نمیشه انگار خدا داشت کارمو جلو میبرد محمد نمیزاشت شرط گذاشت گفت حق نداری خونه دور بری کوچه روبرومون یه خونه کوچیک بود اونو برام گرفت باهام حرف نمیزد ولی پشتم بود نگام نمیکرد ولی کارمو دنبال میکرد مستقل شدم تو شرکت عموم مشغول شدم اول خرداد بود که 😭😭😭😭😭😭خبردار شدم داره ازدواج میکنه اونروز از صبح تو خیابون بودم گریه نمیکردم این عجیب بود ولی حالمم بد بود شب اومدم خونه و خوابیدم 

من نابود شدم خاکستر شدم ولی کم نیاوردم اونقدری تلاش کردم که حسرتمو بکشه الان اون زنشو داره بچش تو راهه من بازم نفرینش نمیکنم چون یه زمانی عشقم بود و مهم پس حرمت اون عشق و نگرداشتم و سپردم دسته خدای خودم😔😔😔😔

نازنین میبینی من زندگیم اینجوری گذشته خلاصه گفتم اینجا نخواستم طولانی شه به قولت عمل کن پاشو

چه کرده بودم که خدا عشقت را نصیبم کرد💜💜saberam💜
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز