واقعا 😂 اخه ما مشهد بودیم اون سال خیلی شلوغ بود بعد دستمون رو به زور به ضریح میرسوندیم با هزار زحمت بعد یهو خانم های عرب با هیکل درشت بودن همشون هم با آرنج دست چنان میزدن ما رو پست دستمون رو به ضریح نرسیده میگفتن با صدای بلند حبیبی ..وای درد از چند جای بدنمون از اول میگرفت تا اخر استخون پام ..لامصب دست های سنگین ..من ک دیگه واقعا میترسیدم برم جلوم 😄