عزیزم من یه چیزی میگم ازم دلگیر نشو. فکر کنم شاید حداقل پانزده سال ازت بزرگتر باشم. 37سالمه. بر اساس بیست سال تجربه ی زندگی میگم که هر چیزی جز اعتیاد و فقر رو تجربه کردم و در آخر الحمدلله زندگیم درست شد. چون خودم عوض شدم.
1_شما راهنمای خوبی توی زندگیت نداری. وگرنه سر همون زندگی اولت بهت میگفت که هر جا بری دنیا همین رنگه. حرفی که پدرم تو بیست سالگی به من زد و نذاشت جدا شم و هییییچ وقت برای جدایی حمایتم نکرد و حالا که سالها میگذره، فهمیدم همه ی زندگیها همینه. پس باید صبر کرد و تلاش کرد و ساخت
2_شما بسییییار بی سیاست و رو برخورد می کنی. دهن به دهن شدن با مادر شوهر اشتباهه محضه. شما به جای تندی، اینقدر به شوهرت محبت کن که اون به جای شما توی بحثها جلو بره. شما اصلا راه برخورد با مرد رو نمیدونی. این رو به عنوان کسی بهت می گم که سالها با مرد بسییییار سختگیر و شکاک زندگی کردم. مادر شوهری داشتم که فقط خدا شناختش. ولی الان بعد از سالها مادر شوهرم، عاشقمه. همه جا تعریفم رو می کنه. من همه ی اشتباهات شما رو می کردم.ولی یه تفاوت داشتم. راه برگشتی نبود. باید این زندگی رو می ساختم. خواهر خوشگلم اینا رو بهت گفتم که بدونی اخلاقت مناسب شوهر داری نیست. شانس در شوهرداری بیمعنیه. فقط صبر و عقل عزیزم. حتی قیافه هم مهم نیست.
اینقدر ساده و رو هستی که نفهمیدی مردی که رابطه ی خشن و اجباری داره، یعنی عاشق زنشه ولی از دستش عاجزه و میخواد غرورش رو بشکنه.
مردی که با همه ی بد اخلاقیهاش از زنش حمایت می کنه، یعنی دوستش داره. عزیزم اگه خواستی من قدم به قدم باهات پیش میام و بهت کمک می کنم. ولی باور کن که اساس مشکل شیوه ی رفتار خودته و بخواه که زندگیت روبسازی.
یعنی چی که من نمیخوام اینجا بمونم؟؟؟؟ تو به وضوح بهش گفتی بی عرضه. ازش چه توقعی داری؟
اگه بخوای زندگیت رو بسازی فکر یه دختر پرورشگاهی هستی که فقط تو هستی و خدا. همین
من روزی که عروسی کردم، بابام گفت داری میری، بدون که راه برگشتت برای همیشه به روت بسته هست، مگه برای دید و بازدید.
برو مادرم1370 رو بخون که به معنای واقعی همه ی زندگیش خداست و ببین چه جوری پای اون زندگی جهنمیش ایستاد تا بهتر شد؟