بیست سالم بود که یه پسرو تو دانشگاه دیدم
یه پروژه گروهی داشتیم کم کم باهم دوست شدیم
از خانواده نسبتا خوبی بود تو تهران
اسمش بردیا بود سه سال ازم بزرگتر اون زمان یعنی 23 بود و الان بیست و پنج
راستشو بخای زیادی خوب بود یه جورایی اوایل وقتی با دخترای دیگه حرف میزد حسادت میکردم کم کم متوجه شدم دوطرفست
خانوادش منو قبول نداشتن چرا؟چون دیدن یه دختر مستقل که تنهاست و کار می کنه یکم براشون سخت بود، روز عقدمون بردیا تصادف کرد
نمیدونم چرا هر بیمارستانیو گشتم نبود
هرکاری کردم پیدا نشد مامان باباشم میگفتن تو نحسی و اون پشیمون شده
باورت نمیشه من از ی دختر نسبتا اروم شده بودم ی ادم پرخاشگر عصبی که فقط ونلافاکسین میخورع
این اواخرم نمیدونم چی شده بود ک خودش بم پیام داد تو تلگرام
دیدمش
حرف زدیم
دوباره شروع کردیم اما این بار نه دوتا تازه ب بلوغ رسیده
هنوز برام نگفت علت غیبت دویالشو منم چیزی نپرسیدم
ببخشید من حالم بده با اجازت فعلا