من هر موقع از مهاجرت حرف میزنم مامان بابام نخالفت میکنن، بعدشم تا چتد ساعت بعد مامانم در حال گریه کردنه😐
تا حرفشو میزنم شروع میکنه گریه شدید
انگار میخوام برم بمیرم اونجا
هرچقدر توضیح میدم فلان شرایط ها هست تو اون کشور فلانه بیساره باز این حرف خودشو میزنه
منم نمیتونم تو اینجا زندگی کنم،محض رضای خدا نه آزادی داریم نه قدرت خرید نه پول . کل کشور ضد زن هست و من تحمل اینو ندارم که وقت و بی وقت بهم بی احترامی بشه.
به من اجازه کار هم حتی ندادن.(دردشون اینه که بابات خرجتو مبده چیکار داری بیرون کار کنی!)
خلاصه بگم که منو درک نمیکنن اصلا.
البته خوبی هم زیاد دارنا من مشکلاتمو گفتم.
خب الان بگین من باید چیکار کنم؟تا حرفشو میزنم میشینه به گریه کردن قلب من میشکنه. از طرفی مهاجرت آرزوی منه چون اینجا آيندهای ندارم و متنفرم از این شهر و کشور. بگین حق با کیه کی باید کوتاه بیاد؟ و چیکار کنم؟