اولین بار بود میرفتم شمال. شبش دیر رسیدیم و رفتیم تویه جاده خاکی و هیچی معلوم نبود.
صبح ساعت ۷ بیدار شدم و پنجره رو باز کردم زیباترین صحنه ی عمرمو دیدم
دور تا دور ویلا گل سرخ و درخت و چمن با میز و صندلی خیلی قشنگ چوبی
چند متر اونورتر دریا اول صبح نم نم بارون میومد
هررررگزززز حس قشنگ اون لحظه رو یادم نمیره همسرم هنوزم به ذوق اون سفرم میخنده