از بی کسی از اینکه توشهر غریب تک وتنهام ن مادری ن پدری ن خواهری ن برادری حتی ن مادرشوهر ون پدر شوهر هیچکس رو نداریم شوهرم یاهمش سرکاره یابیرون میچرخه ولی من بدبخت همش خونه ام با بچه هام بی حوصله شدم همش میچرخم میام توسایت کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم کاش مشهد بودم میرفتم زیارت امام رضا خیلی خسته ام از این وضیعت
منم تنهام با اینکه خانواده شوهرم هستن ولی جای خانواده خودمو که نمیگیرن همیشه هم که تو رفت و امد هامو ...
من همونم دیگه نمیرم
بهم گفتن خونه ما نیا منم نمیرم
پفک نمکی سابق هستمبرای سلامتی پسرم یه صلوات میفرسیاز الان دارم بـه اول فروردین سال ۱۴۰۱ فکـر مـیکـنم کـه چقدر قراره بــا تاریخ رنـد ۰۱/۰۱/۰۱ و جمله “این اتفاق هر صد سال یه بــار مـی افته” و چرت و پرتای دیگه زخم بشیم.