میدونی داستانش خیلی پیچیدس
دست خودم نیست ب شدت عصبی شدم
عاشقش بودم یکم دل پیچه داشت من تا دوشب بعدش حالم بد بود زیر سرم بودم
اما مادرم زندگی گذشتمو و الانم و نابود کرد و میکنه
باورت میشه لامپ دستشویی و خاموش کردم بم میگه ج ن. ده بی شرف چرا محکم زدی رو کلید با این ک ب بقیه کار نداره نمیزارن برم خونه خودم اختیارمو ازم گرفتن و من هرروز دارم بار روانی فوهشاش ک جلو هر کسی و ناکسی میگه داغون میشم ب شدت بم فشار میاره انقد جلو هرکی بم فوش داده ک خالم جلو همه بم فوشارو داد گفت تو ک عادت داری
بچه هم شیطونی میکنه و اون باز منو فوش میده میگه بچت نشست بشین بچت بلند شد بلند شو میگم زن اخه خدا نشناس بچس بازی میکنه بزار تو حالش خودش باشه منو میشکونه ب فوش ب حدی رو اعصابم میره ک خجالت میکشم از درو همسایه بچم تا ی کاری میکنه یا داد میزنم سرش یا میزنمش اگه نبودن دردم خودم بودم میگفتم دیوونه میشم میره اما بچه هامم دارن دیوونه میشن