من دختر مغرور و سر سختی بودم اصلام تو فکر عشق و عاشقی و روابط نبودم از اون آدما که از صبح تا شب نصیحت میکردن که عشق همش مزخرفه درستونو بخونید و پیشرفت کنید و هیچکس ارزش اینو نداره تمام حستونو براش بزارید وسط ولی متاسفانه یا خوشبختانه خودمم نفهمیدم چی شد و چرا اینجوری شد دلبستم به کسی که اون اوایل آشنایی میخندیدم و به خواهرم میگفتم این که اصلا قیافه م نداره یکم که رابطمون بیشتر پیش رفت به پدرم همه چیزو گفتم تا اونجایی که خودم شناخته بودمش و حرفای پدرم فهمیدم پسر سالمیه سو استفاده گر نیست خب واقعام این مدت احترام میزاشت به خط قرمزام و حتی دستشم به دستم نمیخورد چون من نمیخواستم و عقیدم این بود ما که قصدمون جدیه پس هر چیزی رو میزاریم به وقت خودش۲سالی همینطور گذشت تا من دندون پزشکی قبول شدم و اونم تو این مدت ماشین خرید و کارشم جور شد و خیلی جدی به خانواده ها گفتیم همه چیزو من یه سالم پشت کنکور بودم چون هدفم فقط پزشکی یا دندون بود
خلاصه خانواده من گفتن هنوز سنی نداری و زوده که حقم داشتن خانواده اونم گفته بودن دختره تازه اول دانشگاهشه و زوده ما هم گفتیم خب صبر میکنیم به گفته خودش خیلیم تعریف کرده بودن از من و خانوادم چون اینجا محیط کوچیکه همه همو میشناسن
منم که دیدم اینجوریه واسه این که جدامون نکنن انصراف دادم که بمونم شهر خودمون یه دوسالی گذشت تا این که مخالفت خانواده هامون به بهانه های مختلف بیشترم شد خانواده اون گفتن اختلاف سنی زیاده خانواده منم میگفتن اونا سنتی ترن و دیدشون محدود تر از خانواده ماست
خلاصه هر بار که با خانوادش حرف میزد یه دعوا مفصل میشد و کلا یه مدت بهم میریخت خودمونم بحثمون میشد تا دوسه سال این موضوع ادامه پیدا کرد هر بار بحث و دعوا
خواهر بزرگم چله های قرآنی میگیره ختم قرآن می گیره چله حدیث کسا،،،چله دعای معراج ،،چله زیارت عاشورا صد لعن و صد سلام کامل انجام میده هر کی می خواد شماره موبایلشو میدم تو واتساپ باهاش صحبت کنه