من هنوز شب سراب رو نخونده به رحیم حق دادم محبوبه ازاول وقعیت رحیم رو می دونست و پا تو این زندگی گذاشت بعدش عوض اینکه خودشو جمع و جور کنه اینقدر بی دست و پا بود که زندگیشو دو دستی تقدیم مادرشوهرش کرد خودشم عین یه مترسک نشست و به خراب شدنش نگاه کرد پدر محبوبه سرشناس بود محبوبه یکم عرضه داشت رحیم رو از طریق پول و روابط پدرش می کشید بالا نه که خودش هم با رحیم بره پایین فقط نق می زدوگلدوزی می کرد حتی از بچش اینقدر غافل بود کاملا گذاشته بود زیر دست مادرشوهرش و بعد شکایت می کرد که داره مثل اونا میشه ،بچه بیشتر تربیت و اخلاقیات رو از مادر یاد می گیره تا پدر اینم بچه رو همین جوری ول کرده بود تا مادرشوهرش باب میل خودش تربیت کنه