اخرش منو برگردوندن،بارها و بارها شده بود مجبورم به کارهایی که دوست نداشتم کردن،توی ۸ سالگیم دیگه فهمیده بودم زندگی مال من نیست و انگار رباتم که هرچی اونا میگن انجام بدم،خلاصه در افسردگی به سر میبردم هیچکسم خبر نداشت بیشتر از سنم میدونستم ولی درونگرا بودم
یه روز پدرم گوشیشو بهم داد که بازی کنم منم گرفتمش،یه بازی داشت که روش میشد با ادما چت کرد،گفتم میتونم برم توی این؟(هیچ وقت اجازه نمیداد) گفت نه ولی من رفتم توی برنامه و دیدم داره خیانت میکنه،یه حال خرابی داشتم که نگو و نپرس