بچه ها ی نکته مهم و اساسی میگم ک اگه توی هر کاری چک کنیدش متوجه میشید چرا یسری چیزا میشه یسری نمیشه
حتی در مورد خود ما هم رخ میده
شاید یکی از ترمزای شما این باشه ک نصف ذهنتون پر شده از اینکه هدف داشته باش
نصف دیگه اش پر شده از اینکه ب هدفت وابسته نباش
هیچوقتم متوجه نشده باشین ک چطو میشه ی هدفی داشت ولی پیگیرش نبود و روش تمرکز نکرد
این وسط ی توضیح لازم داره
ببینید
دو مدل هدف داریم
یکیش از روی اینه ک بدونه رسیدن ب اون هدف زندگیت کلا یا تا ی حدی برات بی معنی میشه
یکیشم هدف با این احساسه ک میخوایی با قدرت خودت و سیستمی ک خدا ب اسم جذب دراختیارت قرار داده بازی کنی و حال کنی از قدرت جذبت و زندگیت رو با این بازی هیجانی کنی نه اینکه بخوایی با جذبشون بامعنی کنی!
یک دنیا فرق هست بین این دوتاها
من شده ساده ترین چیزارو سر همین حالت اول نتونستم جدب کنم
اونوقت توی حادترین شرایط وقتی روی خودم کار کردم و تونشتم معنی زندگی رو واقعا ب خودم برگردونم و جذبم رو فقط بابت اینکه حال کنم با قدرتم انجام دادم،هدفه جذب شده
یعنی در واقع فیزیکی شده اونم ب چ سرعتی
حالا میپرسین زندگی رو چطوری با معنی کنیم
این توی تاپیک هست
بخونید
برمیگرده ب حضور و درک زندگی و امدنم بهر چ بود و.....
هرجا حس کردی با اون هدف زندگیت شاد میشه،از ی بچه دار شدن بگیر تا جذب ی غذا
هرگز جذب نمیشه
اما کافیه واقعا توی احساست زندگیت معنی دار باشه
اولا از نشونه هاش اینه ک بی اختیار نه عمدی
حس شکر و شادی داری و سرحالی
دوما اون موقع میبینی چ تمایلی ب انجام یسری کارا مث مراقبه
جمله تاکیدی
و از این چیزا داری
اونم نه با حالت وابسته و اینکه خدایا جذب بشه
با این حالت ک هیجان داری از قدرت خودت کیف کنی