یه روز که زودتر ماموریتش تموم میشه تصمیم میگیره خونش بپاد ببینه این مرد کیه کنار درخت ها میایسته میبینه همون مرد جلو در خونش پارک کرد پیاده شد آیفون و زد کمی بعد در باز شد مرد رفت داخل یکم بعد پسرشون از خونه میاد بیرون پدرشو میبینه که میخواد بره سمت خونه میخواسته جلوشو بگیره هی میگفته بابا دوستم خونست مامانم رفته بیرون خرید کنه منو دوستم خونه تنهاییم خلاصه مرده باور نمیکنه پسرش و مجبور میکنه که حقیقت و بگه