از خواب بیدار شدم برقه اتاقمم روشن مونده بود حوصلم پوکیده بود گفتم یکم بشینم برا خودم آرایش کنم خط چشم بکشم آقا چشمتون روز بد نبینه رفتم دستشویی صورتمو آب زدم یادم افتاد ای دل غافل صابون نیاوردم حالا همه آرایشمم پخش شده بود با لباس گل منگولی موهای بلند شلخته داشتم به سمت اتاق میرفتم یهو بابام از آشپز خونه در اومد یهو تا چشش بهم خورد به حدی جامپ زد من برگام ریخته بود دهنشم وا مونده بود تا نعره بزنه نگو نور تیر چراغ برق تمام گند کاریامو نمایان کرده
هنوز تافسه تو چشای بابام از یادم نمیره😅😅😅😅