عزیز دلم منم همسن تو هستم منم از 14 سالگی نامزدی کردم
شوهرم از شوهر شما بزرگت هست یه چند سالی ولی تو هم رده ی بیست
دقیقا به چشم دیدم هر وقت تو رابطه باهاش گرم بودم فرداش هی بهم میگفت و و عزیزم و بانو من هر کاری هم میگفتم میرد ولی وقتی کم محلش میکردم اونم ساکت میشد و حرفی نمیزد
هر وقت به خودم رسیدم اون بیشتر جذبم شد هر وقت عصبی بودم دلسرد بودم اونم همین حس رو پیدا میکرد
اگر یک شب بدون اینکه خودش بگه برم طرفش اون کارای که دوست داره رو بکنم تا یک ماه ذوق مرگ میشه
از بپرس بگو تو براته دوست داری چه کاری انجام بدی چجوری دوست داری باشم ببین چه کاری دوست داره انجام بده
بهش بگو خیلی دوست داری که بغلت کن از کارای که دوست داری بهش بگو اگه گفت نه بهش بگو دلت میخواد من ناراحت بشم یا بگو اینجوری من اذیت میشم و ناراحتم خلاصه یه کاری کن