دوستان واقعیته داستان زندگیم هست فقط صبورباشین
مازندگیه خیلی سختی داشتیم ازهمون بچگی که یادم هست زندگیمون دقیقا مثل این ادما بود ک سالی یه بارگوشت میخوردن اونم گوشت قربونی من وداداشم بودیم با پدرمادرم چون پول اجاره نداشتیم رفتیم تویه خونه متروکه توی کارگاهی و اونجا نگهبان بود پدرم...