حسرت میخورم که هیچی تو زندگیم مثل بقیه آدما نبود
تو سنی که همه بچگی کردن،من نفهمیدم بچگی یعنی چی،فقط تنهایی رو درک کردم
تو سنی که همه نوجوونی کردن و کلی شور و اشتیاق داشتن،من کلی بدبختی داشتم و تنها بودم
تو سنی که همه رفتن دنبال استعدادها و علایقشون من هیچکاری نکردم(نه اینکه نخوام،توی هیچ زمینه ای استعداد ندارم و به هیچی علاقه ندارم و کودنم) و تنهااای تنهاااای تنهااااا
تو سنی که همه عاشق شدن،با عشقشون رفتن بیرون یا ساعت ها حرفای عاشقانه به هم زدن، من تنها بودم
تو سنی که همه بچه هاشون به دنیا میاد،من تنها
اصلا دلم نمیخواد ازدواج کنم و منظورم ازدواج کردن و بچه دار شدن و این چیزا نیست،فقط موندم چرا من نباید یه قسمت از زندگیم مثل بقیه آدما باشه؟؟
تنها#