امروز رفتم دکتر بعد ک با همسرم برگشتیم خونه ناهار نداشتیم شوهرم زنگید به خونه مامانش گفتن بیا پایین ..شوهرم گفت تنها نیستم مامانش انگار که نارحت بود تندی گفت خببب بیاین دوتاتان.منم گفتم بریم عیبی نداره.
اینا دو روز پیش گوسفند کشته بودن همه گوشتا رو قرار بود ببرن چرخ کنن اومدن گذاشتن یخچال ما ..مادرش گف بزار فریزر گفتم جا نداره بیاین ببرین یخچال مغازه بزارین که گفتن صاحبش گفته یخچالم سرد نمیکنه..خلاصه من که امروز رفتم دکتر اومده به زور جا کرده تو فریزر بعد ظهر میگه دیدی من جاشون کردم مگه چقدر کار داشت 😐 هرطبقه فریزرمو قاطی پاتی کرده که گوشتا رو جا کنه..
حالا قضیه پدرشوهر