2777
2789
عنوان

بیاین داستان زندگیمو بزارم (عاشقی ک شکست خورد )

| مشاهده متن کامل بحث + 4059 بازدید | 177 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اره عزیزم امشب دلم خیلی گرفته اگه نزارم این بغص منو میکشه 

قربون دلت مهربون خانوم 🥺🥺🥺

منتظران بدانند اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم نمازمان قضاست !!!

اونشب ررونش باز کمیسیون پزشکی و باز جواب نداده بودن مامانم مث دیونه ها تو بیمارستان گریه میکرده ک یه دکتر بهش میگه یه دکتری هست درمان میکنه اما ۵ماه اینجا نیس و خارج از کشوره و باید برین تهران (ایشالله خدا خیرش بده )مامانمم برمیگرده و با گریه میگفت من باید بچمو ببرم پیشش خدا روشکر بدن داداشم‌مقاوم بود و ۵ ماهو دووم اورد و ۱ روز بعد ۵ ماه ما مطب دکتر رودیم 

شکست خورده 

ما که تهران کسیو نراشتیم ک اونموقع جای پارک نزدیک بیمارستانم پیدا نمیکردیم داداشمو بردن نمونه برداری کبد و شب سرد تو تو این بیمارستان درندشت من و بابام در ب در دنبال یه جواب از دکتر بودیم نه دلمون طاقت میورد بریم مسافرخونه نه ام میشد موند یادمه تا صب بدون پتو تو حیاط بیمارستان من و بابام لرزیدیم اخه هر لحظه باید یه چیزی تهیه میکردیم و بابام بابد میموند اونجا و منو هم نمیتونست تنها بزاره مسافر خونه نگم چه شبی بود ک حالا تنم داره از سرماش لرز میکنه نگم چجور گذشت بهم ک یاد اوریش دنیامو زهرتر میکنه 

شکست خورده 

اونشبو نگم ک تا دنیا دنیاس یادمه فرداش شد و داداشمو اوردن بخش و اونجا رو نگم ک مامانم از شدت  ناراحتی با قاشقی ک به داداشم شربت میداده اونو میزاره کنار و گوشبشو زیر اب میگیره و میشورتش و گوشیشم اونشب سوخت و دیگه راه ارتباطمونم قط شد خداروشکر اونشب دکتر بهمون گفت درمان داره ولی باید عمرتو صرفش کنین دیگه ما اصلا انگار دنیا به ما داده بودن بابام هر ماه مرخصی میگرفت و داداشمو میبرد دکتر و چون مرخصیش ۱ روزه بودن کلو شبو رانندگی میکرد و فردا میرفت سر شیفت اینجا بود ک یابام دیگه از پا درر اومده بود ی شب ازهمین روزا داشتن داداشمو میبردن دکتر و من و چون درس داشتم گزاشتن خونه خالم و خاله هام‌جلوی ما میگفتن این بچه ک مرنیه و فردا راید بریم تشیع جنازش و من گریه میکردم قایمکی تا اینکه عصر شد و من و دختر خالم سر اسباب بازی دعوا کردیم و منو از خونه انداخت بیرون 

شکست خورده 

رفتم نشستم جلو در خونمون و اونقد گریه کرده بودم ک خوابم برده بود دیگه خالم اومده بود و منو دیده بود و منو بیدار کردن و بردن خونشون مامانم اومد قسمش دادم دیگه منو نزارن اونجا دیگه خداروشکر داداشم روزبه روز بهتر میشد و من خوشحال تر اما هنوز تشنه محبت بودم هنوز میسوختم حالا دیگه داداشم ۳ سالش بود و من افسرده 

شکست خورده 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز