فدای تو بخدا از دستشون قرص اعصاب میخورم
کلا بد ذاتن با هیچکی نمیسازن فقط دنبال حرف دراوردن هستن
ما داشتیم خونه میساختیم پسرش اومد خونمون ناهار نذاشتم بره گفتم برا کارگرا ناهار گذاشتم تو هم بمون
ازون روز نمیدونی چی به روزم اوردن
حیثیتمو بردن
که برنجش کم بود خورشتش ابکی بود چرا روش پیاز بود سالاد نبود
شوهرم هم قند داره دیروز نزدیکای خونشون کار داشتیم یهو قندش زد بالا که بره دسشویی منم مجبور شدم برم یه سلامی بدم هرچی از دهنش دراومد بهم گفت
شوهرم پشتمه میدونه اونا مقصرن ولی خیلی از زندگیم میترسم